به‌یاد آقای ریچارد رایت محجوب

 

پس‌نوشت ١: پرشین‌بلاگ اجازه نمی‌دهد نظرات را تأیید کنم. نظرات را می‌خوانم و از دوستان معذرت می‌خواهم که به این سرور فارسی ملی-مذهبی اعتماد کردم و خانه‌ام را این‌جا پی‌گذاشتم.

پس‌نوشت 2: مدتی‌ست مشکل حل شده.

 

پیش‌نوشت: این نوشته را برای ارژنگ پیش‌نویس کرده بودم؛ به یاد آقای رایت که در 15 سپتامبر 2008 فوت کرد. وقت من اجازه نداد و نمی‌دهد همچنان، که آن را چنان که بایسته است تکمیل کنم. عمر آن نشریه هم کفاف نداد که تا اجازه دادن وقت من دوام داشته باشد. پس همان را این‌جا می‌آورم.

راستش دیشب که فکر کردم این نوشته را این‌جا بگذارم، فکر کردم که چه خوب؛ با این کار مهر باطل می‌زنم به حرف آن دوستی که نظر نوشته بود: «بی‌صبرانه منتظر اتفاق بد بعدی هستم که وبلاگ‌تون رو به‌روز کنید»، اما بعد با کمال تعجب دیدم که این مطلب هم درباره‌ی مردگان است. عجیب است این تقدیر پرداختن به مردگان که از آن گریزانم، گریزان بودیم، دست بر نمی‌دارد. الان سخت متعجبم از کار دنیا...

 

 

در کارِ جهان، گاهی دست تصادف پدیده‌هایی را کنار هم می‌گذارد و ترکیبات غامضی را می‌سازد که برایند عجیبی از آن‌ها برمی‌آید. در نظریه‌ی سیستم‌ها، در حوزه‌ی سیستم‌های اجتماعی، می‌گویند که 2+2 معمولن 4 نمی‌شود، بلکه بیش‌تر یا کم‌تر از 4 می‌شود. این را می‌گویند که نشان دهند کنار هم نشستن آدم‌ها چه‌طور می‌تواند مهارت‌ها و مزیت‌های انفرادی آنان را کامل کند.

چند دهه قبل، روزی روزگاری چند جوان دانشجوی معماری هم کنار هم قرار گرفتند و شروع کردند به کار موسیقی. از این ترکیب نتیجه‌ی غریبی به‌دست آمد و یکی از گروه‌های افسانه‌ای موسیقی راک شکل گرفت.

 

 

سید بَرت، راجر واترز، ریچارد رایت و نیک میسن هسته‌ی اولیه‌ی گروه بودند. خیلی زود برت که گویا مغز اصلی گروه بود، به‌دلیل بحران‌های روحی‌اش وادار به ترک گروه شد و عضوی تازه و مستعد- دیوید گیلمور- در گروه تثبیت شد. برت تا دهه‌های بعد که گروه همچنان می‌درخشید، همواره کیش انزوا گزید و دیگر آن‌چنان در محافل حرفه‌ای موسیقی حاضر نشد. زندگی رازآمیز او، گرچه در دهه‌های گذشته کنجکاوانی داشت (به یاد بیاوریم ادای دین گروه را به برت،‌در آهنگ‌های Wish You Were Here و Shine on You Crazy Diamnd)، اما رفته‌رفته از خاطرها بیرون رفت؛ به‌ویژه در سال‌های آخر، تا پیش از سال 2006 که در همان انزوا و گوشه‌گیری درگذشت…

شاهکارهایی که پینک فلوید خلق کرد و بدعت‌هایی که در موسیقی Space Rock نشان داد (با آن نمایش‌های تصویری و ابداعات نورپردازی)، بر روند موسیقی دنیا تأثیری چشم‌گیر گذاشت. دهه‌ی 1970 را دوران اوج پینک فلوید می‌دانند. خوره‌های موسیقی راک، به‌ویژه جوان‌های آن دوران، آلبوم‌هایی مانند The Dark Side of the Moon، Wish You Were Here، The Wall و غیره را می‌پرستیدند.

هرکدام از اعضای گروه مهارتی داشت: واترز ترانه‌های عصیانگرانه می‌نوشت و به همه می‌تاخت و آهنگ‌های پرطغیان می‌ساخت و بیش‌ترش را خودش می‌خواند. گیلمور از بهترین گیتاریست‌های دوران بود و همه‌نوع گیتار را در بالاترین سطح می‌نواخت. میسن جازیست درجه یکی بود و ریچارد رایت هم کی‌برد می‌زد و اصوات الکترونیک می‌ساخت؛ آرام و محجوب و بی‌صدا. این مهارت‌های مکمل 2+2 را بسیار بیش از 4 می‌کردند. نشانه‌اش آن‌که هیچ‌یک از آلبوم‌هایی که اعضا به‌تنهایی بیرون دادند، هیچ‌وقت با کار پینک فلوید برابری نکرده است.

دهه‌ی 1980 آغاز سرازیری بود. واترز خود را مغز اصلی گروه می‌دانست و جنجال‌های علاقه‌مندان و ژورنالیست‌ها هم به این تصور که «پینک‌فلوید یعنی راجر واترز» دامن زد؛ به‌ویژه با آلبوم پرسروصدای The Wall که به‌دلیل ماهیت و آنارشی‌اش سروصدا زیاد کرد. خیلی بزرگ‌منشی می‌خواهد که آدم دربرابر آن‌همه تحسین خودش را نبازد. او به گروه بی‌محلی کرد و رفت تا بدون بقیه‌ی اعضا، برای خودش آلبوم Final Cut را بسازد و به‌نام پینک فلوید بیرون دهد و باز هیاهو کند و تاوان مرگ پدرش در جنگ دوم جهانی را از دنیا و شنوندگان موسیقی بطلبد. کار به‌جایی کشید که گیلمور به او زنگ زد که «راستی، اگر گیتاریست خواستی یک زنگ به من بزن». نه این آلبوم چیز ماندگاری از آب درآمد، و نه آلبوم بعدی که واترز به‌تنهایی بیرون داد: The Pros and Cons of Hitchhiking.

چند سال بعد، گروه دوباره گرد هم آمد؛ این بار بدون واترز. گیلمور بی‌صدا هدایت جمع را به‌عهده گرفته بود. انگار دو عضو دیگر گروه نیز این راهبر کم‌سروصدا، حرفه‌ای و ساکت را بیش‌تر از آن پادشاه پرقیل‌وقال می‌پسندیدند. شاید بسیاری از علاقه‌مندان، کارهای بعدی گروه پینک فلوید را به‌خوبی آثار دهه‌ی هفتاد آن ندانند. اما عقیده‌ی من بر آن است که آهنگ‌هایی چون A Momentary Laps of Reason، Learning to Fly، Yet Another Movie، Dogs of War، High Hopes و…، چیزی از بهترین آثار گروه کم ندارند. گروه همچنان بزرگ و افسانه‌ای بود؛ فقط اعتراض‌های واترز به دنیا و مافی‌ها از آن کم شده بود. واترز نیز علاوه بر شکایت‌هایی علیه سایر اعضا که گروه را بی او راه انداخته بودند (که هیچ وقت در دادگاه‌ها به‌جایی نرسید)، به ارایه‌ی آلبوم‌هایی با همان علایق قبلی‌اش پرداخت و همچنان با همان زره در تن، به جنگ رسانه‌ها، سیاست‌مداران و مسببان مرگ پدر مرحومش رفت. و عجیب است که دنیا همیشه و همچنان این جنجال‌ها را دوست‌تر می‌دارد تا کارهای سنگین و باوقار و بی‌ جنگ و جدال را…

گروه حالا جمع پیران شده بود. هرچندسال یک‌بار آن سه باقی‌مانده‌ی گروه دور هم جمع می‌شدند و با کمک همراهانی که از قدیم درکنار گروه بودند- نوازنده‌ها و غیره- کنسرتی می‌دادند که همچنان «افسانه‌ای» بود. اما من دوست دارم پینک فلوید را نه با یاد آن کنسرت‌ها و لیزرشوها، که با خاطره‌ی کنسرت‌های خیریه‌ای که گیلمور در سال 2002 در Royal Festival Hall لندن برگزار کرد و در دی‌وی‌دی Meltdown Concert عرضه شده، در حافظه‌ام ثبت کنم:

گیلمور پیر، در پختگی پیرانه‌ی سحرانگیزش، این‌بار با انواع گیتار و حتی چند ساز آکوستیک- ویولن سل و کنترباس و…- با جمعی کوچک روی صحنه آمده بود تا در فضایی خودمانی‌تر کارها را اجرا کند. تی‌شرتی ساده به‌تن داشت و گرد پیری بر موهایش نشسته بود. او قطعاتی از ساخته‌های خودش و گروه را نواخت- گیتار عوض می‌کرد و با قدرت می‌نواخت (و چه عجیب که هر وقت ساز الکترونیک برمی‌داشت، جمعیت بیش‌تر به وجد می‌آمد). چند کار خوب اجرا کرد؛ از جمله آهنگ Dominos را که بارقه‌های نبوغ مینیمال برت (آهنگ‌سازش) در آن پیداست. باب گلداف و رابرت وایات هم مهمان برنامه بودند و دعوت شدند و دکلمه‌هایی کردند. اما این برنامه یک مهمان بی‌سروصدا هم داشت: Mr. Richard Wright.

ریک رایت پیر و سپیدمو، با پیرهنی سفید و ساده بر صحنه آمد؛ جوری سربه‌زیر آمد که انگار هنوز بعد چند دهه، از بودن دربرابر دیدگان این همه جوان قدیمی و جدید معذب است. سلامی کرد و پشت سینتی‌سایزرش نشست و یکی از بهترین ساخته‌های فردی‌اش را خواند: Break Through

حس غریبی بود. یک‌باره حس می‌کنی که چه سهم عظیمی از پینک فلوید مال کسی بوده که هیچ‌وقت ادعایی بر آن نداشته و هیچ وقت سروصدایی نکرده. یک‌باره حس می‌کنی که چه‌قدر فضاسازی آن آهنگ‌های ماندگار گروه تحت تأثیر این آدم بوده. انگار در میانه‌ی دعوای طرف‌داران واترز و گیلمور، هیچ‌وقت هیچ‌کس حواسش نبوده که سهم ریچارد رایت و نیک میسن چه‌قدر بوده است. که این پیر محجوب چه نقشی داشته. این پیر که ترانه‌اش را می‌خوانَد، دیوید گیلمور لبخندی با مهر به او می‌زند، او زیرزبانی از دیوید تشکر می‌کند و با همان خجالت و دست‌پاچگی صحنه را ترک می‌کند…

 

 

 

 

آقای ریچارد رایت (گیلمور چه با تأکید این Mr. را قبل اسمش گفت)؛ در این چندساله برای‌تان احترامی عمیق‌تر از همیشه قایل شده‌ام. انگار یک‌باره مظهر همه‌ی آن‌ها شده‌اید که بزرگند و هیچ‌وقت بر سر بزرگی دعوا نمی‌کنند. آن‌ها که محجوبند و صدای‌شان در میانه‌ی جیغ‌ها درنمی‌آید؛ در میانه‌ی جیغ‌های کسانی که دوست دارند صدای‌شان بلندتر باشد. آن‌ها که می‌روند این سان صبور، سنگین، سرگردان...

آقای ریچارد رایت، آقای فضاسازی‌های الکترونیک بدیع، روح‌تان شاد.

 

/ 101 نظر / 52 بازدید
نمایش نظرات قبلی
م ف

سلام خبری نیست آقای چپردار؟ منتظر نوشته و نظریات ديگه تون هستيم( یعنی من و ديگران) م ف

ع

سلام . واقعا هم خبری نیست..به قول مولوی آن های هوی و نعره مستانم آرزوست .

هیچکس

باز دوباره جشنواره شروع شد و ما در برف و سرما کار و زندگیمان را ول می کنیم و می ایستیم توی صف های طولانی و بعد هنوز نصف فیلم نگذشته بلند می شویم و از سالن بیرون می آییم و دوباره می رویم توی صف فیلم دیگر . هر سال هم می گویم فقط چند فیلم را می بینم و حوصله ی توی سرما ایستادن را ندارم اما دوباره وسوسه می شوم و ..... دیروز ساعت چهار قرار بود فیلم وقتی همه خوابیم را نمایش بدهند . دم سینما که رسیدم دیدم برنامه عوض شده و ساعت شش فیلم آقای بیضایی را نشان می دهند و حالا زمان اکران سوپر استار فیلم جدید استاد تهمینه میلانی است . مانده بودم که چه کار کنم . از یک طرف دو ساعت ارزش برگشتن به خانه را نداشت و بلیت وقتی همه خوابیم را هم نمی شد از ساعت چهار خرید .

هیچکس

ادامه - داشتم فکر می کردم توی سرما ایستادن بهتر است یا تماشای فیلم جدید تهمینه میلانی . آن موقع سوز سرما باعث شد فکر کنم توی سالن نشستن بهتر است . با خودم گفتم حداقلش این است که سالن گرم است . اما چهل دقیقه ی بعد تازه متوجه شدم سرما چه نعمتی است و چقدر مقابل فیلم سوپراستار نجیب و مهربان جلوه می کند . حداقل سرما اعصاب آدم را شخم نمی زند .......خلاصه اینکه از در سالن زدیم بیرون و توی صف بسیار طولانی فیلم آقای بیضایی ایستادیم و بعد از یک ساعت ایستادن بالاخره توانستیم برویم تو و فیلم را ببینم بعد از اتمام فیلم کمی گیج بودم . درست نمی دانستم نظرم در مورد فیلم چیست . هوا سرد بود و من هم گیج ! توی تاکسی صدای خواننده ای پیچیده بود که می خواند : داف من هیکلش مثل باربیه . موزیک رو خاموش کنید وقت رقص فارسیه !

عطیه

امروز صندلی خالی ساخته سامان استرکی رو دیدم یه فیلم پست مدرن ایرانی جذاب . (به این ترکیب که گفتم دقت کنید.) همونقد که از دیدن می زاک و بیست و سوپر استارعذاب کشیدم از دیدن صندلی خالی و البته دور از انصافه که عیار 14 رو نگم لذت بردم.

مانی

سلام عطیه خانم. منم فیلم صندلی خالی رو دیدم. میشه لطفا یکی از مولفه‌های پست مدرن رو که در این کار رعایت شده یا حضور داره رو بگید چیه؟

ع

راستش من در اکثر جشنواره ها نه پای حرف رفتنش بودم نه رفتم توی صف و هیاهوی ضمیمه اش..اما دو فیلم برخلاف جشنواره قبلی که اصلا فیلم وسوسه کننده نداشت ، وسوسه آور هستند یکی همین فیلم آقای شهبازی و دیگری فیلم شهرام مکری .امیدوارم این دو فیلم به سرنوشت فیلم های خوب و مستقل دیگر که هیچ گاه فرصت اکران نیافتند دچار نشوند و به کمد نروند .

hady chapardar

جشنواره؟ کدام جشنواره؟ شما دربار‌ه‌ي چه حرف میْزنید؟!

عطیه

آخ آخ آخ بدجوری از جشنواره ، نه ببخشید منظورم همین برنامه پخش فوری، پشت سرهم و حساب نشده فیلم ها شاکی هستین آقای چپردار. مانی عزیز ، در صندلی خالی با روایت به هم ریخته ای رو به رو میشم که به نوعی با ذهن مخاطب بازی می کنه،‌ تصمیمات سختی که در هر صورت قراره نتیجه تلخی داشته باشه، برخورد زن کاظم با مینا که به طور غیر قابل باوری برای مرگ شوهرش خودشو مدیون مینا می دونه، حرف زدن سگ،‌ فیلم تو فیلم بودن که فکر می کنم هجو تعمدی اثر رو میرسونه ،بازی با رنگ که فضایی سورئال و شبه انتزاعی خلق کرده ، خنده کودک در انیمیشن پایانی که احساس کردم همه نگرانی ها و آشفتگی های دنیای واقعی رو به سخره گرفته ، در کل شیطنت و جسارتی که در ساختن این فیلم دیده میشه ، به نظر من اینها رو میشه جزو مولفه های پست مدرن به حساب آورد. البته اعتراف کنم که اگه قبلش فیلم شهرام مکری دیده بودم ،‌برای صندلی خالی انقدر ذوق زده نمی شدم.

ع

حکایت کامنت آخر آقای چپردار مثل این فیلم های پست مدرن شده است..خب هیاهوی جشنواره فیلم فجر هم که بگذرد باز توی یکسال اکران بضاعت سینمای ایران معلوم می شود .