به رنگ هیچ

 

نه. انگار معجزه‌ای درکار نیست. این امیدواری و امیددهی پیاپی شرقی- که «بازآید به سامان غم مخور»- دیگر دارد بوی خودفریبی می‌گیرد. این همه شاهکار را که چیده‌ای روی میز برای دیدن یا بازبینی، در این عصر بهاری ول می‌کنی که بلکه معجزه‌ای رخ داده باشد، ولی…


البته نیت‌خوانی اصولن کار چندان خوبی نیست. هیچ وقت نمی‌شود مطمئن بود که نیت خالق یک اثر از کاری که می‌آفریند چیست (مثلن ارسال پیامی اخلاقی است، اجرای سفارشی سیاسی، یا پولی که باید به زخم زندگی زده شود). اما در روبه‌رویی با اثری مثل به رنگ ارغوان، در پس‌زمینه‌اش، آدمی هر چه می‌گردد، چیزی پیدا نمی‌کند که بخواهد بگوید «حاتمی‌کیا این فیلم را ساخته که بگوید فلان»؛ یا «خوب حال‌شان را گرفته»؛ یا چیزهایی از این دست. نه؛ فیلم نه به کسی حال می‌دهد؛ نه حال کسی را می‌گیرد- غیر از البته مخاطبی که به امید دیدن فیلمی که این همه در اطرافش های‌وهو کرده‌اند، وقتش را صرف دیدن یک هالیوودی درجه‌ی B، یا چه‌بسا یک تلویزیونی امریکایی یا آلمانی کرده. در کل، وقتی اجزای فیلم را از حیث محتوایی کنار هم می‌گذاری، با یک «هیچ» طرفی. یک بی‌هویتی بزرگ.


فیلم آشکارا دارد سعی می‌کند عناصر جذابیت را -در حدی که در کلاس‌های فیلم‌سازی (اگر دوست دارید بخوانید دانشکده‌ی سینما) یاد می‌دهند- به‌کار گیرد و از تعلیق کم نگذارد. این راهبرد از همان شروع پرهیجان فیلم شروع می‌شود: آن دوربین کنار ماشین که حرکت را سرسام‌آور جلوه می‌دهد و گذشتن از وسط گله، و رفتن به داخل خانه که ناگهان قطع می‌شود به درآوردن دم و دستگاه جاسوسی (بگو اطلاعاتی یا هرچه)، و خرت و پرت‌هایی که بیننده را قرار است میخکوب کند. نمونه‌هایی از این روندها و ترفندهای جذب‌کننده در سرتاسر فیلم پیدا می‌شود که خیلی‌هاش، به‌قول گزارش‌گران فوتبال، شگردهای مدرسه‌ای هستند برای مخاطب عام. صحنه‌ی اسلحه کشیدن هوشنگ ستاری یا همان شهاب 8 (فرخ‌نژاد) به روی آن بابایی که آمده از پشت پنجره دخترش را تماشا کند، و ترفند ابتدایی تیر خوردنِ هردو با دخالت شخص ثالث، یا بسیاری از بالا و پایین‌های فیلمنامه‌ایِ دیگر، فقط و فقط با هدف همراه کردن مخاطبانِ همان B Movieها قابل توجیه است؛ وگرنه در پس آن نه معنایی هست، نه اعتراضی، نه تشکری، نه ارزشی، نه هیچ چیز. معلوم نیست این سبزها کی‌ هستند، قرمزها کی هستند، آنتن‌ها کی هستند، چرا دانشجوها خودشان با خودشان این‌قدر مشکل دارند، آیا حرف حساب می‌زنند یا به قول هوشنگ جوان‌اند و سرشان درد می‌کند (نقل به مضمون). حتا مأموران نیروی انتظامی محل هم آن‌قدر خنثا هستند که نه به آن کلیشه‌ی دستوری همیشگی‌شان در سریال‌های تلویزیونی نزدیک می‌شوند (مأمورانی جان‌برکف و...) و نه به کاریکاتوری شبیه آن‌چه در ای ایران دیده‌ایم مثلن (که محال است این دومی البته). برادران اطلاعات هم معلوم نیست چی هستند و چه چیزی بیش از مأموران اطلاعاتی هالیوود دارند. اگر آن چند پلان نماز خواندن را حذف کنید و اسم‌ها را هم از امثال شهاب 8 به Agent X مثلن عوض کنید، چه چیزی بیش از پیش‌پاافتاده‌ترین فیلم‌های چنین ژانری باقی می‌ماند؟


و تازه همه‌ی این بی‌حرفی و این هیچ بزرگ در فیلم‌نامه‌ای گنجانده شده که سوراخ سنبه‌هایی اساسی دارد. معلوم نیست درد و مرض آن پسر پرعقده (کوروش تهامی) چیست که این طور با دختره دشمنی می‌کند. این دانشجوها اصلن چرا این قدر دست به یقه‌اند (برداشت حاتمی‌کیا از دانشجویان بیننده را یاد کیمیایی می‌اندازد) و بالاخره این جاده‌سازی وسط جنگل قرار است نقش اتحاددهنده پیدا کند یا خیر. اصلن اگر برادرهای اطلاعات خبر دارند که کامرانیِ پدر قرار است به دیدن دخترش برود، چرا از همان مجرایی که خبر شده‌اند برای دستگیری‌اش نرفته‌اند و این‌قدر الم‌شنگه به‌پا شده (چون اصولن برادرها از همه چیز خبر دارند). این بچه‌های مدرسه‌ی عالی جنگل چه‌طور این قدر هنرمند از آب درآمده‌اند و هرکدام‌شان یک ساز دیلینگ دیلینگ می‌کند (لطفن به معانی عمیقه‌ی همراهی سه‌تار و گیتار توجه فرمایید. و آخرینش، ارغوان که سازدهنی می‌زند، دیگر نهایتِ معانی عمیقه است. آه ای گاوچران تنهای دشت‌های دور… با مادربزرگ چه بی‌پدری‌ها که نکشیدی!). حالا همه‌ی این‌ها را همراه کنید با همان مشکل همیشگی حاتمی‌کیا در گفت‌وگونویسی که گرچه از این حیث شاید به رنگ ارغوان در زمره‌ی فیلم‌های خوبش باشد، ولی گاهی آدم سرش را می‌خواهد به دیوار بکوبد. نمونه‌اش همان اولین سکانس، و حرف‌های بلوط خانم با آن بازی بد (بخوان افتضاح)، که به بی‌ظرافت‌ترین شکل ممکن نوشته شده.

 

و بعد هم که سروکله‌ی آن عشق حاتمی‌کیایی پیدا می‌شود که نمونه‌هاش را دیده بودیم؛ یک‌بار درباره‌ی مظلومان بوسنی و هرزگوین بود که وقتی فاطیما به سجده می‌رفت، عشق معنوی آتیلا پسیانی سر برمی‌آورد. حالا البته زمان گذشته. دیگر لازم نیست مثل خاکستر سبز عشق را به‌زور رنگ معنوی زد. بچه‌ها بزرگ می‌شوند و زندگی خرج دارد و اسم فیلم‌ها را که بر سردر سینماها نگاه می‌کنی، هیچ فرقی با گستره‌ی اسامی سینمای فارسی پیش از انقلاب ندارد. بنابراین آن عشقِ پیچ‌دهنده‌ی فیلمنامه هم حالا می‌تواند زمینی‌تر شود و به فراخور مخاطب، به نقطه‌ی اوج پیرنگ مبدل گردد.


آن‌چه فیلم را جلو می‌برد و مخاطب را نگه می‌دارد، همین ترفندهای مدرسه‌ای‌ست که البته ریتم فیلم را حفظ می‌کند؛ یعنی می‌شود گفت فیلم از ریتم نمی‌افتد. تماشاگر عام که زمانی از دیدن رزمنده‌ای که در آژانس هواپیمایی گروگان می‌گرفت با خود فکر می‌کرد «وای، چه تابویی شکسته شد؛ چه جسارتی!»، این بار هم می‌تواند با دیدن برادران اطلاعات (به ویژه که عاشق هم می‌شوند) به خودش همان حرف‌ها را بگوید و از شکسته شدن تابوها لابد ذوق کند. ‌ولی البته در نهایت چیزی جز همان سوسپانس‌های ناچیز دست مخاطب را نمی‌گیرد.



 

می‌خواستم بنویسم حاتمی‌کیا در به‌رنگ ارغوان یکی به نعل می‌زند و یکی به میخ، اما نگاه که می‌کنم، او نه به نعل زده و نه به میخ. به هیچ چیز نزده. به هیچ کس برنخورده. به هیچ چیز اعتراض نشده (البته غیر از گروهک‌های معاند که لعنت خدا بر آن‌ها باد. به آن‌ها که همیشه هم در فیلم‌ها به صورت زوج‌های زن و مردِ عصبیِ مشکل‌دار در کنار هم تصویر می‌شوند، می‌شود با خیال راحت فحش داد). پایان‌بندی فیلم هم بی‌معنی‌ترین پایان‌بندی ممکن است. هیچ معنایی در آن نمی‌گنجد و البته هر کسی هر معنایی را که بخواهد می‌تواند به آن حقنه کند. نه آن تجمع اعتراضی باورکردنی است، نه این‌که شهاب 8 حالا شده تصویربردار، نه این‌که حالا خودش سوژه شده ملغمه‌ای‌ست که از فرط بی‌معنایی باورکردنی نیست.


این‌که این فیلم مدتی در توقیف بوده، تنها در این سیستم سینمایی که هیچ چیزش بر معیار نهاده نشده قابل باور است؛ و توجیه این‌که چه‌طور یک‌هو از صندوق‌خانه درمی‌آید و در آن جشنواره‌ی عجیبی که پشت سر گذاشتیم، جایزه‌ها را درو می‌کند نیز به همین ترتیب. به همین دلیل است که عنوان این بررسی را گذاشتم «به‌رنگ هیچ»، و می‌توانید بسته به خلاقیت‌تان، آن را به رنگ گیشه، به رنگ B Movie‌، یا با هر بازی با کلمات دیگری که دوست دارید صدا بزنید.

 

 

/ 104 نظر / 31 بازدید
نمایش نظرات قبلی
soorena

berooz befarmaid lotfan:)

ghoghnoos

Salam age in ye webloge paean yaftast,ya age baraye modati payanesh dadin khob khanandeha ro az in entezare azardahande dar biarin, masalan Elam konin felan neminevisam ya aslan neminevisam,shayad shoma nadoonin AMA enter chize koshandeie;( har etefaghi, har noghre sare khati behtar az entezare...hat a gahi ye khabare zaheran bad vaghti entezario paean mide mitone khoshayand bashe, maze rat ke pishnahad dadam.

مانی

میز, مداد, صندلی مجموعه داستان های کوتاه http://miz-medad-sandali.blogspot.com/

صدیقه حسینی

زندگي تخم مرغ شانسي نيست.... با غزل و يك تجربه ي متفاوت از اين روزها به روزم و منتظر حرف هايتان!

م.نظري

سلام...باز هم سر سال شد و سر و كله ما پيدا شد. امشب كه شبي از شبهاست/امشب كه سرآغاز شكفتن و سرآغاز گل است/هيچ حسي در من نيست/در هوا چيزي هست/بوي گل سنگين است/و رنگ/با سخاوت همه جا سر زده است/سال نو نزديك است. سال نو مبارك و همينطور عيد.نمي دانم انچه را خوانديد پيشرفتي را نشان مي دهد يا نه؟راستي در جشنواره فيلمي را ديديد كه خوشتان امده باشد؟احيانا جدايي نادر از سيمين؟

سوفیا

سلام خوبید؟ دیشب تو فیس‌بوک بودم , نمی دونم چی دیدم که یاد اون مشاعره‌های فیس‌بوکی افتادم و خلاصه گفتم یه احوالپرسی بکنم. اینجا هم که دیگه نمی‌نویسید ظاهرا... حالا نه اینکه برای خود من عید معنی خاصی داشته باشه , ولی در هر حال , در حد اینکه بهانه‌ای بشه برای چند خط نوشتن و سراغ گرفتن از دوستان , بد نیست... شاید بشه با حرفی از شعری یا کتابی یا فیلمی, برای چند لحظه‌ای احساسی رو تقسیم کرد و توی یه حس جمعی شریک شد و سنگینی اون تنهایی ابدی رو کمتر کرد. نمی‌دونم... تصمیم به ننوشتن یه تصمیم قابل احترامه ولی ما همیشه به یادتون هستیم. با احترام

فرهانی

سلام یک ایمیل برایتان فرستادم.ممنون می شم نگاهی بیاندازید.

علیرضا زال

سال نو مبارک و با آرزوی خوشی و سلامتی برای شما.

الناز

سال نو می شود بهانه برای کامنت گذاشتن در صفحه ای که فکر می کنم هنوز به روشنی نفس می کشد ...خوب باشید همیشه..

حوا

توی نظرها دیدم که در مورد فیلم هیچ هم صحبت کرده بودید. این فیلم را تازه دیده ام و هنوز از دیدنش ذوق‌زده ام. نمی دانم کارگردان فیلم سری هم در اسطوره شناسی دارد یا نه و این برداشت عمدی بوده یا نه. در اسطوره پردازی زروانی، «آز» نام دیوی ست که همراه اصلی اهریمن است. کارویژه ی این دیو، خوردن است. او همه چیز را می خورد و نابودی نهایی اش هم به دست خود اوست: زمانی که همه چیز را می خورد و دیگر چیزی باقی نمی ماند، خودش را می خورد. چرخش زیبای فیلم که آزمندی شخصیت اصلی را نشان می داد، شخصیت پردازی و پایانه ی فیلم، همگی من را یاد این اسطوره می انداخت و با تصور اینکه این بازآفرینی عمدی بوده، از قوّت هنری کار، سرخوش می کرد.