موسا و شبان- گرین ادیشن

 

خیلی وقت است که ساکتم و این ساکتی – در تضاد با لطف مکرر دوستان که «پس کی به‌روز می‌شوی»- گاه به خود لوس کردن می‌ماند و بماند...

این روزها گفت‌وگو و شوخی‌ای با دوستان در بخش نظرات این وبلاگ درگرفت –ازجمله در اشاره به این‌که تو چرا به‌جای نوشتن چیزهای جدی (به‌ویژه لابد مباحث سبز) رفته‌ای داری بازی می‌کنی! (آخر مدتی‌ست بعد از شاید 20 سال ترک بازی‌های کامپیوتری، گیر یک بازیِ اجتماعیِ تحت وب افتاده‌ام به نام مافیا وارز که شرحش بماند، و البته کسی را توصیه نمی‌کنم که به سراغ این بازی برود. اما دوستی –سجاد- از این گناه لذت‌بخش یا به قول شما Pleasure Guilt بو برد. البته خودم هم بدم نمیآید از این بو بردن).

شوخی‌هایی شد و مشاعره‌ای هم کردیم در آخرین نظرات مطلب قبلی. آخرین جوابم در مشاعره به نظرم جالب آمد که بسط یابد و پست جدیدی باشد. موقعیت داستانی این چنین است:

سجاد، موساوار، من را دعوا می‌کند که با این ظلمی که رفت و می‌رود، این خون‌ها که ریختند، چرا عین خیالت نیست و چرا به‌جای نوشتن مطالب جدی و سنگین، داری بازی می‌کنی... بعد ناگهان صدای بلندی می‌شنود...

 

وحی آمد سوی سجاد از خدا:

هادی ما را ز ما کردی جدا

تو برای «مِیک کانکشن» آمدی

نی برای دیسکانکشن آمدی

هر کسی را سیرتی بنهاده‌ام

هر کسی را اصطلاحی داده‌ام

هندوان را اصطلاح هند مدح

سندیان را اصطلاح سند مدح

هادوان با مافیا و فیس بوک

کامیان با آتوسا یا با ملوک

این یکی در عالمِ 0 است و 1

آن یکی از صبح تا شب لِک و لِک

کامی و آیدین و سوفی و جواد

جملگی مدهوش چون برگ‌اند و باد

جملگی گیج‌اند زان ظلمی که رفت

از «ندا» و آن بلایایی که رفت

ما زبان را ننگریم و قال را

ما روان را بنگریم و حال را

گرچه گویا هر دو سر در کار خویش

لیک هر دو دل غمین و ریش ریش

هر دو سبزند این دو و ضد سیاه

یا الهی اجعل الاسود تباه

تا توانی پا منه اندر فراق

ابغض الاشیاء عندی الطلاق

«سَجدیا»* آداب‌دانان دیگرند

سوخته جان و روانان دیگرند

در درون کعبه رسم قبله نیست

چه غم ار غواص را پاچیله نیست

ما همه سبزیم، گرچه خامشیم

گرچه در بهت این زبان در هم کشیم

ما همه هر روز خون باریده‌ایم

زان تصاویری که در وب دیده‌ایم

تو چه دانی از درون هادوان

شعله‌های بغض از ایشان سرکشان

تو چه دانی حال هادی هر پگاه

چون به یاد آورده باشد قتلگاه

این همه بازی که او گرمش بود

تو چه دانی اصل یا فرعش بود؟

تو چه دانی راز این گفتِ خموش؟

گفتِ این آتشفشان بی خروش؟

هادوان از این نمط بگذشته‌اند

هادوان در خون دل آغشته‌اند

هادوان هر روز گریان از غم‌اند

گرچه گویا بی‌خیال عالم‌اند

هادوان چون سبز بینند و سیاه

دجله بر دیده روان سازند و آه

هر نماد سبز در کوی و گذر

حال‌شان مقلوب گردانَد پسر

هادیا کو می‌نویسد این سخن

حالیا اشکش روان شد جان من

این لعِب‌های به‌ظاهر بی‌غمان

بس جدا باشد ز کار ابلهان

.......

بعد ازین گر شرح گویم ابلهی‌ست

زانک شرح این ورای آگهی‌ست

ور بگویم عقل‌ها را بر کند

ور نویسم بس قلم‌ها بشکند

حال من اکنون برون از گفتن است

اینچ می‌گویم نه احوال من است

نقش می‌بینی که در آیینه‌ای‌ست

نقش تست آن نقش آن آیینه نیست

هادی و سجاد این‌جا در نقاب

هر قضاوت قاصر است و ناصواب

هادی و سجاد هر یک عالَمی

بحر را در کوزه ناشاید نهی

هر بشر را عالَمی بنهاده‌ایم

هر زبان را ذکر خاصی داده‌ایم

مرغِ ترک اَر قدقدش گـدگـُد بود

ای بسا داناتر از هدهد بود

پس تو این سان گیر بر هادی مده

برمگویش «هادیا بازی بَده»

بازی هادی برایش مرهم است

کوهی از مرهم برایش هم کم است

مرهم است این «مافیا» و نیست کشک

هرکه این مرهم ندارد برده رشک

 

 

توضیح:ابیات سبزرنگ یک‌جا از مولوی‌ست.

* سجدیا: اسم ندای سجاد؛ بر وزن موسیا که در شعر مولوی‌ست.

 


/ 21 نظر / 34 بازدید
نمایش نظرات قبلی
paris-texas

این حس ٍ بی‌نام ای که دارید می‌گویید خیلی خوب است. خوشحالم که نوشته‌ام چنین حسی ایجاد کرده. ممنون. و در مورد صفی یزدانیان حق با شما ست

الناز

از وقتی این مطلب رو در وبلاگ گذاشتید...هر بار که مافیا وارزتان منتشر می شود...همینجوری لبخندمان می آید..

هادی‌چ

يک چيزي را فقط عرض کنم: من اين‌جا جوابم را به سجاد نوشتم. اين معني‌اش اين نيست که سجاد چيز خاصي گفته يا واثعن به من گير داده که چرا بازي مي‌کني! حرف سجاد همان نظري است که گذاشته بود. من فقط بهانه‌اي پيدا کردم که چيزهايي را بگويم خطاب به مخاطب نامعلوم.

هما توسلی

چپر جان! مافیا وار بازی نکرده و دمی به دل ِ خون تان شک نکرده بودیم که بر حسب اتفاقات روز (بسته شدن مسنجر و یاهو و جی میل) سری به این جا زدیم و دل مان خون شد و بد اشک مان را درآوردی. دست ات درد نکند واقعا. بعد از ماجراهایی که در گذشته ی خیلی نزدیک رخ داده سینه ای سبک کردیم. مستدام باشی.

paris-texas

نشسته بودم پای اینترنت خبرهای اتفاق‌های چهارشنبه را می‌خواندم و یک حس قوی عجیبی مورمورم می‌کرد...نمی‌دانم شاید اسم آن حس «امید» باشد... تماشای امید ٍ مردم ٍ سرزمینم در سخت‌ترین شرایط ممکن, و شادی ٍ خاص ٍآن احساس ٍ با هم بودن..شادی ٍ بودن و نومید نشدن....و شجاعت ٍ رشک‌برانگیزشان...وضعیت ٍ انسانی ٍ غریبی ست. شب با گلوی خونین خوانده‌ست دیرگاه دریا نشسته سرد یک شاخه در سیاهی جنگل به سوی نور فریاد می‌کشد (شاملو)

م سعید ا

یه سر به بازی تراویان بزنید . بد نیست[راک]

مهرزاد دانش

سلام. آقا واقعا ايول! از صدتا افشره گل سرخ بيش تر انرژي و حال داد. اين ايده سبز كردن ابيات مولانا هم فوق العاده بود. سبز باشيد.

سجاد

آقا ما استقبالیه ی مثنوی تان را گذاشتیم توی وبلاگمان،با این مطلع: هادیا ما کی به تو پیچیده ایم؟/ یا به وار ِ مافیا خندیده ایم؟

سهند

یک پیشنهاد آهنگ وان کار گروه آپوکالیپتیکا

ميثم

از وقتي هفت را كشتند و ارژنگ را در رحم ساقط كردند دلمان لك زده براي خواندن 4 خط نقد از مجيد اسلامي( كه اگر نكويم بهترين لا اقل خوش سليقه ترين منتقد ايراني است) ، شما ، شادمهر راستين و.... وبلاگهايتان هم كه سالي يكبار به زور آپديت مي شوند. هر روز خيره مي شويم تا كي نقد جديدي بخوانيم ( نقد ، نه تسويه حساب هاي شخصي عده اي كه به قول شماعشق شان فيلم فارسي است و اسطوره شان سازنده همان فيلم فارسي ها و فحش مي دهند به هركه بويي از روشنفكري برده باشد) اين همه گفتم كه متقاعدتان كنم اگر اين تنگ نظران توانتان را براي زايش مجله جديد عقيم كرده اند لا اقل اينجا بيشتر نظرتان را درباره ي فيلم هاي روز بنويسيد.