چپریات

درباره‌ی فرهنگ و هنر و بقیه‌ی چیزها

تصویر هنرمند در میان‌سالی و پیری


 

جمعه صبحی، sms مرگ خسرو شکیبایی را که گرفتم، در آن شلوغی وسط کارها، در ثانیه‌ای، تنها تصویر مخدوش گذرایی از او در این فیلم‌ها و کارهای آخرش به ذهنم آمد. یاد بازی بدش در فیلم بدتر کیمیایی (اسم فیلم چه بود؟ مهم نیست). یاد بازی‌اش در آن سریال سفارشی بیرنگ- رسام؛ خانه‌ی سبز، با رامبد جوان، که از نیمه به بعدش دیگر رسمن تریبون پروپاگاندای دوران بود. شاید برای همین بود که اول زیاد اهمیت ندادم و فکر نکردم. فقط گفتم این‌بار من بوم خبر مرگ باشم. آن را به چند دوست فرستادم و سر کارم برگشتم.

چند دقیقه بعد جواب فرزاد پورخوشبخت رسید:

«خدایا یه معجزه بفرست». لابد معجزة شکیبایی هامون بود.

معجزه؟ هامون؟ راستی شکیبایی حمید هامون بود؟ پاک یادم رفته بود.

باورم نمی‌شد یادم رفته باشد که شکیبایی حمید هامونِ است. چند سال گذشته؟ بیست سال؟

بیست سال به‌قدر کافی طولانی هست برای آن‌که تصویر هنرمند تخریب شود. برای تخریب یک سال هم بس است. هنرمند تصویرش را به‌سختی و مرارت می‌سازد. خسرو شکیبایی سال‌ها خاک صحنه خورد تا شاه‌نقشی مثل حمید هامون را به‌دست آورد و درخشید. آیا سزا بود که این موقعیت با بازی در فیلم‌های ضعیف مکرر ضربه بخورد؟ که شاه‌نقش در غبارِ ذهن بی‌رونق شود؟ نمی‌دانم.

.....

اگر خدایان یونانی گرم رقم زدن تقدیر ما بودند، می‌شد این بازی را به راه بیندازند و سناریو را این‌طور بنویسند که شکیبایی بعد از هامون حاضر به بازی در کارهای ضعیف نمی‌شود. کم بازی می‌کند ولی گزیده. محبوب‌القلوب عموم نمی‌شود. به تلویزیون نمی‌رود. بیست سال می‌گذرد و خوش‌بینانه‌اش، اگر، اگر در بی‌رحمی وحشتناک سینما فراموش نشود و سراغش بیایند، چندتایی فیلم خوب دیگر بازی می‌کند. در 28 تیر 87 از سرطان کبد می‌میرد. آن‌قدر کم حاضر و ظاهر شده که اقبال عام ندارد و تلویزیون اشاره‌ای کوتاه به مرگش می‌کند یا حتا نمی‌کند. حتا پرویز پرستویی (به‌شیوه‌ی الانش) یکریز به این و آن sms نمی‌زند که مرگ او را ناشی از سکته اعلام کنید که یک وقت بدنامی سرطان کبد (که می‌تواند علل خاص خود را داشته باشد)، دامن ما هنرمندان «متعهد» را نگیرد!

آیا این سناریو بهتر از این سناریوی واقعی است؟ نمی‌دانم. اصلن حالا دیگر مگر هامون‌ای ساخته می‌شود که کسی به امید این بماند که مهرجویی‌ای (اگر هنوز مهرجویی مانده باشد) روزی به‌دنبالش بیاید؟

.....

برای بازیگری که کارش و دغدغه‌اش این است، بازی است، دو تا استراتژی هست: 1. گزیده‌جویی و رد کردن بازی در سینمای عادی و انزوا و فراموشی، 2. با جریان بودن و رفتن تا بلکه فراموش نشدن (که شاید آن هم توأم با انزوایی از نوع دیگر باشد، آن نوع انزوا که شروع کنی که تیشه به ریشه‌ی خود بزنی و خودویرانگری کنی؛ آن‌قدر که یکی نگران شود که مبادا بدنامیِ خودویرانگری تو، دامن هنرپیشگان متعهد و صرفن متعهدی چون او را لکه‌دار کند).

دوتا استراتژی هست. کدام بهتر است؟

نمی‌دانم. برخلاف آن دوره‌ها که شعار هنر ناب و تن ندادن به جریان روز می‌دادیم، نسخه‌ای ندارم. گزیده‌جویی در کاری مثل بازیگری مساوی فراموشی‌ست (دیگر از انتظامی بزرگ سخت‌گیرتر می‌خواهی؟ کم فیلم به‌دردنخور بازی کرده؟) نمی‌شود گفت که بازی نکن و در التهاب هنر ناب از گرسنگی سنگ به شکمت ببند.

اما یک شعار را هنوز و همواره می‌شود داد: این شعار را که شریف باش. این شعار را که تریبون نشو. که نگران هنر متعهد نشو. هنر متعهد اگر متعهد است، نیازی به نوچه و ایادی ندارد. نیازی به خودشیرینی ندارد.

اگر هنرمند نیستی، لااقل آزاده باش.

.....

می‌گویند آن‌قدر حساس و خاص و زلال بود، و آن‌قدر خودش بود که در صحنه‌های عاطفی فیلم‌ها، شده بود که مدت‌ها بعد از ضبط صحنه مشغول گریه باشد. اداهای هنرمندانه‌اش بسیار اریجینال و از نوع خودش بود. می‌شود فهمید که چه می‌شود که چنین هنرمندی سر به خودویرانگری برمی‌دارد. می‌شود حس کرد که چه فرایندی طی می‌شود که آدم شریفی و هنرمند برجسته‌ای به این‌جا می‌رسد. اما نمی‌شود فهمید که چه می‌شود که هنر«پیشه»‌ای خیلی کارها می‌کند. که نمایندگی جامعه‌ی هنرمندان ایران را به‌خود می‌دهد و در گواهی فوت دیگران هم می‌خواهد دست‌کاری کند. نمی‌فهمم.

.....

«آدم باید مثل ابراهیم باشه. آدم باید بتونه عزیزترین کس‌اش رو از بین ببره، شاید دومرتبه بتونه اونو به‌دست بیاره...»

و بدین سان بود که حمید هامون خودش را از بین برد، بلکه آن را دوباره به‌دست آورد...

 

  
نویسنده : hady chapardar ; ساعت ۱۱:٢۸ ‎ب.ظ روز جمعه ٢۸ تیر ۱۳۸٧
تگ ها : شکیبایی