چپریات

درباره‌ی فرهنگ و هنر و بقیه‌ی چیزها

آخرین آثار خورشید در باد (داستانی از رضا نبی‌زاده)

 

 

رضا نبی‌زاده

 

 

1

تک تک کارهایی که امروز کرده ام را در ذهنم مرور می کنم اما یادم نمی آید می خواستم  به پگاه چه بگویم . البته حالا دیگر آنقدرها این فراموشی برایم مهم نیست . عادت کرده ام که قرار نیست همه چیز آنطور که من می خواهم پیش برود . حتی اگر هیچ چیز آن طور که فکر می کردم پیش نرود باز هم گله ای ندارم . به هر حال این همه آدم دیگر هم زندگی می کنند و نمی شود انتظار داشت همه چیز طبق خواسته ی همه پیش برود . نتیجه ی این فراموشی ها هم فقط کمی سکوت است . سکوتی که دوستش ندارم . می گویم : نکنه خسته شدی حرف نمی زنی ؟

-  اگه خسته شدی نمی خواد بهانه بیاری

- من ؟ اون قله رو می بینی ؟ من اگه روزی یه بار اونجا چای نخورم روزم شب نمی شه

- می دونم قهرمان ، برای همین لیوان هم بر نداشتی

خنده ام می گیرد . چند لحظه می ایستیم تا نفسمان جا بیاید . همیشه اینجا را بیشتر از خود قله دوست داشته ام . حس خوبی دارد .  بین سنگ هایش را نمی دانم چه طور گل کاشته اند . از همه جا هم خلوت تر است. نمی دانم چرا . شاید چون وسط کوه است . این شاید بهترین دلیل باشد . آدم هایی که به اینجا می آیند یا اهل کوهنوردی هستند و تا قله می روند یا همان پایین می نشینند و صبحانه می خورند . برای همین هیچکس اینجا نمی ماند . اینجا هنوز وسط راه است و وقتی تا وسط راه بیایی هیچ ارزشی ندارد . نمی توانی در جواب کسانی که ازت می پرسند امروز کجا  رفته بودی ؟ بگویی : رفتیم کوه . کوه یعنی قله ! پایین فقط یک پارک ساده است ، اینجا هم همین طور . شاید به همین خاطر است که گل کاشته اند ، تا یادمان باشد هنوز به قله نرسیدیم . اما من اینجا را دوست دارم . به همین میانه ی راه راضی ام . اصلا شاید بهتر باشد بگویی پارک رفته ام تا کوه  .

- چی شد قهرمان ؟ نشستی ؟

- اینجا بهتر نیست ؟ هم خلوته هم سرسبز .

- بگو اهل کوهنوردی نیستم .

نگاهش می کنم . دوست ندارم این صحبت ها قطع شود و دوباره همه جا ساکت شود ، اما حس می کنم هیچ حرف دیگری ندارم . دوست دارم فقط نگاهش کنم . چقدر ؟ چند ساعت ؟ حس می کنم می توانم تمام روز را فقط خیره شوم .

- چیه ؟

- هیچی

- نه انگار یه چیزیت هست .

- نه بابا ، داشتم فکر می کردم چقدر لباست بهت می یاد

لبخندی می زند و سریع می گوید : شیر کاکائو می خوری ؟

- ممنون

کوله اش را روی پاهایش می گذارد و سعی می کند خودش را با آن مشغول کند . شاید از نگاه مستقیمم معذب شده . شیر کاکائو را در می آورد و می گوید : بیا بخور اینجا رو دستمون نمونی

شیر را از دستش می گیرم و به منظره ی مقابلم خیره می شوم . نمی خواهم از چیزی ناراحت شود . پاهایم را بغل می کنم و سعی می کنم بلندترین ساختمان شهر را پیدا کنم . هر چند هیچوقت این کار را دوست نداشتم . پیدا کردن پرنورترین ستاره ، قدبلندترین بچه ، چاق ترین زن و تمام آن چیزهایی که به ترین ربط داشت ، عصبی ام می کرد . شاید چون هیچوقت جواب درست معلوم نمی شود ، از کجا معلوم از این بلند تر نباشد ؟ یا از آن چاقتر و از این خوشگلتر . هیچکدام از جواب ها درست نیست ، هیچکدام !

 

 

2

به خورشید که نگاه می کنم چشمانم سیاهی می رود . چند لحظه می ایستم تا دوباره همه چیز به حالت عادی باز گردد . می گویند این به خاطر افزایش یا کاهش ناگهانی نور است . دستهایم را در جیبم می کنم و به خانه های اطراف خیره می شوم . باد گرمی شروع به وزیدن می کند. موهایم را  به طرف باد می گیرم تا در آن حرکت کنند . دکمه های پیراهنم باز است و مدام تکان می خورد . شاید از دور مردی به نظرم آیم که هر لحظه امکان دارد باد او را با خورد ببرد . سیگاری روشن می کنم و به خانه ی روبه رو نگاه می کنم . آن زن هنوز روی تراس نشسته .

 

 

3

حس خفگی دارم . انگار گره ای نامرئی گلویم را فشار می دهد . یقه ام را تکان می دهم تا به خودم اثبات کنم گره ای در کار نیست . روی صندلی فرو می روم و به قهوه ام نگاه می کند . می گویم : تو گرمت نیست ؟

- نه . اگه گرمته پس چرا قهوه سفارش دادی ؟

- نمی دونم ، شاید چون بستنی دوست ندارم .

- خب یه چیز دیگه سفارش می دادی ، این همه چیز . مگه مجبوری ؟

- راستش آره . نمی دونم چرا دوست دارم وقتی می رم کافی شاپ فقط قهوه بخورم . انگار اینجا فقط قهوه داره ، یا من وظیفه دارم این رو بخورم . نمی دونم . راستش زیاد حالم خوب نیست .

- چت شده ؟

- نمی دونم . حالم خوب نیست . خیلی بی حوصله ام . هر چیزی اعصابم رو خورد می کنه . نمی دونم چم شده ؟

- دکتر رفتی ؟

- برم دکتر بگم کسلم ؟ حالم گرفته است ؟ تازه آخرین بار دکتر گفت این قرص های جدید شاید تاثیر منفی هم داشته باشه .

- کاریت نشه ؟

شیر را آرام در قهوه ام می ریزم و ساکت می شوم . حوصله ی حرف زدن ندارم . دلم می خواهد تمام روز را روی تخت دراز بکشم و چرت بزنم . طوری که هم صدای بقیه رو بشنوم و هم بعد از چند دقیقه به خودم بیام و حس کنم خوابیده بودم . البته از این هم مطمئن نیستم . نمی دانم وقتی برگردم خانه این کار را می کنم یا نه . شاید اصلا آن موقع دوست داشته باشم بروم پارک . روی نیمکت بنشینم و بازی بچه ها را تماشا کنم . آن موقع می شود به بهانه ی بچه ها کمی به دخترهای توی پارک هم نگاه کرد . زن ها و دختر هایی که هر کدام آرام از جلویت رد می شوند . می توانی فکر کنی برای تو رژه می روند . شاید هم واقعا این طور باشد . این بخشش زیاد مهم نیست ، هر چه هست باید فقط توی همان پارک باشد . این چیزها به درد سینما ، خانه ، موزه یا هر جای دیگه ای نمی خورد . دوست ندارم با یکی از دختر های پارک دوست بشوم و باهم بریم سینما . آن وقت برویم صندلی های جلو بنشینیم و همدیگر را ببوسیم . مثل آن دوست پگاه که آنقدر کارشان طول کشیده که مامور سالن متوجه شده و به پلیس زنگ زده .

- راستی پگاه از اون دوستت چه خبر ؟

- کدوم ؟

- همون که سه تار می زد . ماه پیش دعوتش کردی همینجا . اسمش چی بود ؟

- هانیه ؟

- آره فکر کنم . چی کار می کنه الان ؟

- هیچی . درس می خونه ، ساز می زنه . چی شد یاد اون افتادی ؟

- همین طوری . یه هو یادش افتادم . گفتی شوهر داره ها ؟

- خلی تو هم ها ! من کی گفتم ؟ از خودت داستان می سازی ؟

سیگاری روشن می کنم و به فنجان خالی قهوه ام نگاه می کنم . حوصله ی ادامه ی این حرف ها را ندارم . نمی دانم چرا فکر می کردم هانیه شوهر دارد . اصلا نمی دانم چرا یاد هانیه افتادم . کتم را بر می دارم و می گویم : بریم ؟

 

 

4

هوا کاملا تاریک شده . حالا دیگر هم گرگ ها و هم میش ها رفته اند و خبری از آنها نیست . هوا ابری است و ماه دیده نمی شود . به نظر می رسد قرار است باران بیاید اما خبری از توفان و رعد و برق هم نیست . باد خنکی می وزد و پرده را تکان می دهد . دستی به موهایم می کشم و به پنجره خیره می شوم . حس می کنم خیلی خسته ام . انگار راه طولانی را پیاده رفته ام . طوری که خستگی  در استخوان هایم رسوب کرده است . حوصله ی هیچکاری ندارم . دوست ندارم روی مبل بنشینم و بیرون را تماشا کنم اما مطمئنم کار دیگری هم نمی توانم بکنم . هر جا که بروم همین قدر نا آرامم . چیزی مدام در دلم بالا و پایین می رود . لحظه ای در بازویم است و لحظه ای دیگر به سینه ام می رود . همه چیز برایم همین قدر نا مسکون است . شاید هم این به خاطر سکون زیاد است . نمی دانم چه کسی می گفت انسان دو موقع دچار سرگیجه می شود ، اول وقتی که زیاد می چرخد ، دوم وقتی که اصلا نمی چرخد . این حرف آن موقع به نظرم خیلی مسخره امد . حس می کردم این جملات مربوط به جایی دیگر از این جهان است . مثل وسایلی که می دانی هیچوقت به دردت نمی خورد اما نمی توانی از آنها دل بکنی . شاید به همین خاطر است که این جمله هنوز در ذهنم مانده .

صدای مانی – پسر هنگامه – از پشت سرم می آید . نگاهش که می کنم خنده ای می کند و می گوید : دایی ممد ، مامانی گفت بیام پیشت

- بیا دایی جون ببینمت

مانی را روی پایم می نشانم و به پنجره نگاه می کنم . صورتم را به موهای فرخورده اش می کشم و می گویم : واسه دایی یه شعر می خونی ؟

- بلد نیستم

- اون همه شعر قشنگ برای مامانی می خونی ، پس اونا چین ؟ یه شعر برای دایی نمی خونی ؟

سرش راکج می کند و می گوید : خب یادم رفته

صورتش را می بوسم و می گذارمش روی زمین . خنده ای می کند و بر می گردد پیش مادر و من هم به اتاقم می روم . می خواهم چراغ را روشن کنم اما منصرف می شوم . با خودم می گویم بهتر است اتاق تاریک باشد . این طور برای انجام هیچکاری وسوسه نمی شوم . آرام دراز می کشم روی تخت و به سقف خیره می شوم . دوست دارم زودتر خوابم ببرد . ساعت هنوز از ده نگذشته . درست دوازده ساعت دیگر من باید سر قرار باشم . قراری که هر لحظه امیدوارم به هم بخورد . زیاد از خودم مطمئن نیستم. شاید این هم به خاطر این روزهای خسته کننده باشد . سه چهار روزی که هر چند ماه یک بار سراغم می آید . شاید هم تاثیر قرص های جدید باشد . دکتر گفت شاید کمی افسرده شوم . شاید هم نه ! نمی دانم . اگر می دانستم دقیقا مشکل چیست قرار فردا را به هم می زدم .

مادر در را باز می کند و می گوید : چقدر زود خوابیدی ، شام نمی خوری ؟

- نه ، خسته ام . هنگامه اومد ؟

- نه هنوز  ، رفته خرید

- بدون علی ؟

- تو سرت به کار خودت باشه ، مگه هنگامه می پرسه محمد چرا از صبح تا شب توی خونه بی کاره ؟

- نمی پرسه ؟

 

 

5

- دیگه چه طوری ؟

- مگه دکتری اینقدر سوال می کنی ؟

- شاید ، دوست داری دکتر باشم ؟

- نه به جان تو ، فقط خودت برام مهمی

- نه جدی پرسیدم پگاه . واقعا دوست داری شوهرت دکتر باشه ؟

- آره ، مخصوصا دم دارش . می خری؟

- دیونه ای ها . جدی پرسیدم ؟

- عجب احمقی هستی ها . مردم با دوستشون که می رن بیرون بهش می گن عزیزم اسم بچه ی سوممون رو چی بگذاریم بهتره ؟ اونوقت تو می پرسی  دوست داری شوهر آینده ات چی کاره باشه ؟

مثل همیشه می زنم زیر خنده . درست نمی دانم این خوب است یا بد اما پگاه هیچوقت اهل حرف های جدی نیست . برقی در چشمهای قهوه ای رنگش است که بدون هیچ تلاشی دل آدم را می لرزاند . همه چیز آنقدر زیبا است که فکر نبودنش هم دیوانه کننده می شود . درست مثل حالا که لیوان بزرگ چای را در دست هایش گرفته و به من نگاه می کنم . گاهی که به پیش از آشنایمان فکر می کنم می بینم هیچوقت تصور نمی کردم عاشق چنین دختری شوم . شاید همیشه یک دختر زیبا ، کسی که بشود گفت واقعا دوست داشتنی است ، باید قد بلندی داشته باشد . چشم هایی مشکی و ابروهایی پر پشت ، با لباس های تیره . از آنهایی که وقارشان هیچوقت از بین نمی رود . اما پگاه انگار می خواست هیچ شباهتی به دختر ایده آل من نداشته باشد . آن روز هم وقتی نیم ساعت کنار هم در تاکسی نشسته بودیم هیچ احساسی نداشتم . همه چیز وقتی شروع شد که پگاه در را بست . آن موقع بود که تمام سلول های بدنم از ندیدن دوباره اش ترسیده بودند .

- فقط شوخی کردم . می خواستم بگم اگه شوهر دکتر دوست داری حاضرم دکتر بشم

- جدی ؟

سرم را می گذارم روی پاهایش و می گویم : تا کی می مونی ؟

- ناراحتی ؟

- می شه هیچ وقت نری ؟

- باز خل شدی ؟

- می ترسم بری

- نترس

- می شه ببوسمت ؟

 

 

6

چشمانم را تنگ می کنم و به پنجره نگاه می کنم . سعی می کنم بفهمم ساعت چند است . به نظر می رسد از دوازده گذشته باشد . شاید هم بیشتر . دوباره دراز می شکم و به سقف خیره می شوم . دستم را در موهایم فرومی برم . هنوز احساس خستگی می کنم . مهره های کمرم ، بدون هیچ دلیلی  ، مثل پیرمدهای هفتاد ساله تیر می کشد . چیزی که برای ان سن طبیعی است . آن موقع هیچ چیز غیر طبیعی جلوه نمی کند . ممکن است هر لحظه یک پیرمرد هشتاد ساله زیر ماشین برود ، قلبش بایستد یا نابینا شود . حتی آن موقع دیگر کسی از مرگشان هم تعجب نمی کند . همه ی فامیل جمع می شوند ، مردها آرام و زنان با صدایی بلند سر قبر پدرشان گریه می کنند و بعد از آن با بقیه آشنایان به رستوران می روند . این روند هیچکس را نگران نمی کند . حتی گاهی می شود به آخرش هم فکر کرد . شاید کمی مشمئزکننده باشد اما بالاخره نمی توان کتمان کرد که می شود از مرگ کسی ، حداقل ناراحت نبود . مثل بعضی مواقع که با خودم فکر می کنم اگر همه ی اعضای خانواده ام با هم فوت کنند ، چقدر تنها می شوم . البته آن موقع سعی می کنم فراموش کنم که همیشه تنهایی را دوست داشتم . آخر این احساس چیزی نیست که حتی بشود در خیال آن را تصور کرد . مثل خیلی مسائل دیگر . افکاری که باعث خجالتم می شود و خدا را شکر می کنم که کسی نمی تواند فکرهایم را بخواند . لبم را می گزم و سعی می کنم همه چیز را فراموش کنم . درست مثل حالا . اصلا چه شد که یاد این چیزها افتادم ؟ آخر همیشه وقتی مادر از دستم ناراحت می شد ، به یاد این حرف ها می افتادم

بلند می شوم و به آشپزخانه می روم . چند لحظه ای می ایستم تا پاهایم به سرمای سرامیک های آشپرخانه عادت کند . زیر چای را روشن می کنم و روی مبل جلو تلویزیون می نشینم . یکی از شبکه ها دکتری را نشان می دهد که در مورد بیماری خاصی و علائم آن صحبت می کند . صدای تلویزیون را زیاد می کنم و با بی حوصلگی به آن خیره می شوم . صدای زنگ موبایلم می آید . شماره ی پگاه است . چند لحظه به موبایل خیره می شوم و بعد صدای پیغام گیر گوشی می آید .

- خوابی یا گوشیت رو گم کردی ؟ حتما بهم  تا بعد از ظهر زنگ بزن . امشب آخرین شب کنسرته ..... یادت نره ..... بای هانی !

دستی به موهایم می کشم . آخرین شب کنسرت ؟ واقعا حوصله ندارم . حس می کنم خسته تر از آن هستم که بتوانم با پگاه به کنسرت بروم . دوباره روی مبل می نشینم و به تلویزیون نگاه می کنم . دکتر برنامه می گوید : به بیان ساده این بیماری باعث می شه سلول های دفاعی بدن ، اعضای بدن رو نشناسند و به قلب ، مثل ویروس ها حمله کنند و اون رو از بین ببرند .....

موبایلم دوباره زنگ می خورد و پس از چند ثانیه روی پیغام گیر می رود . باز هم پگاه است .

- ببین محمد دوباره زنگ زدم بگم امشب هانیه هم می یاد . حتما بیای ها ....

- الو ؟ الو پگاه

قطع شد . به ساعت نگاه می کنم . هنوز ده و نیم صبح است . به اتاقم بر می گردم تا لباس هایم را عوض کنم ، صدای دکتر ضعیف و ضعیف تر می شود : متاسفانه برای این بیماری هنوز درمان قطعی وجود ندارد .....

 

 

7

نزدیک غروب است . من و پگاه نشسته ایم روی تنها نیمکت این قسمت از پارک . تا جایی که چشممان کار می کند هیچ نیمکت دیگری نیست . باد آرامی می وزد و من مثل همیشه سعی می کنم تشخیص دهم که مسیر باد از کدام طرف است تا موها و صورتم در مسیرش قرار گیرند . انگشتم را خیس می کنم و روی هوا می گیرم . پگاه با تعجب نگاه می کند و می گوید : چی کار می کنی ؟

- دنبال خشکی می گردم ، تا حالا ندیدی ؟

- جدی پرسیدم

- می خوام ببینم باد از کدوم طرف می یاد

- چرا ؟

دوباره به حالت عادی می نشینم و به نیمکت تکیه می دهم . فکر می کنم دو ساعتی هست که اینجا نشسته ایم و حرف می زنیم . چقدر زود گذشت . دو ساعت تمام حرف زدم بدون اینکه احساس خستگی کنیم . حتی در فکم هم احساس دردی نیست . انگار نه انگار که این همه در این دو ساعت تکان خورده . پگاه هم امروز ساعت را یادآوری نکرد . نگفت دیرش شده و باید برود . حتی امروز زیاد هم روسری اش را که به قول خودش دیگر برایش یک عادت شده و نمی تواند آن را ترک کند ، دست نزد . حالا هم آرام نشسته و به خورشید که فقط نصفش دیده می شود ، نگاه می کند .

-  به چی نگاه می کنی ؟

- به هیچی

- بریم ؟

- فرقی نمی کنه . خورشید که غروب کرد می ریم

شانه هایش را می گیرم و به سمت خودم می کشم . دوست دارم سرم را بگذارم روی پاهایش و به صورتش نگاه کنم . به ترکیب رنگ صورتی روسری با چهره اش که به نظرم بیش از هر وقت دیگری زیبا به نظر می رسد . دستش را می گذارد روی دستم و می گوید : می گیرنمون ها !

- بگیرن ! می گیم زن و شوهریم

- مگه باور  می کنن ؟

- چرا نکنن ؟ به من نمی یاد شوهر تو باشم

- نمی دونم

- جدی . می خوام بدونم . بهم می یاد ؟

- چمی دونم .

- یعنی دوست داری شوهرت من باشم ؟

- .....

- دوست نداری ؟

- وقتی خودت جواب حرفم رو می دونی من چی بگم

- از کجا بدونم؟

دستش را آرام روی صورتم می لغزاند . ابتدا چشم هایم و بعد از آن هم روی لب هایم و دوباره به آخرین آثار خورشید در آسمان خیره می شود !

 

 

8

قرص را می گذارم روی زبانم و آرام بطری آب را سر می کشم . هوا به شدت گرم شده . انگار خورشید امروز به زمین نزدیک تر شده . خیلی نزدیک ! دستی به صورتم می کشم و بطری را روی صندلی کنار دستم می گذارم . ترافیک تکان نمی خورد . بیست دقیقه است که هنوز جلوی فروشگاه لباس هستیم . شاید اگر برگردم از شر این ترافیک لعنتی راحت شوم . آن سمت ، آنقدر خلوت است که می شود ده دقیقه ای به خانه برگشت . اما حیف که نمی شود . قرارمان با پگاه ساعت دوازده بوده و حالا دوازده و بیست دقیقه است. راهی نیست . می دانم بهانه هایم را قبول نمی کند . شیشه ی ماشین را پایین می دهم  و سعی می کنم ببینم ترافیک تا کجا ادامه دارد . دختری که در ماشین کنار نشسته فکر می کند با او کار دارم . شیشه را پایین می دهد و می گوید : بله ؟

نگاهش زیاد مطمئن نیست . شاید فکر کرده من می خواهم مزاحمشان شوم . می گویم : این ترافیک تا کجا ادامه داره ؟

- معلوم نیست . شاید تصادف شده

-بله ، احتمالا

دختر کناری شانه ای بالا می اندازد و به جلو نگاه می کند . من هم دوباره به جلو نگاه می کنم . نمی دانم چرا حس می کنم از تو خالی شده ام . احساس سستی و ناپایداری . انگار هر لحظه ممکن است چشمانم را ببندم و بمیرم . صدای تپش های قلبم را می شنوم . حس می کنم باید موبایلم را بردارم و زنگ بزنم . چیزی که خیلی وقت است به ان فکر می کنم . در طول این مدت هم تمام سعیم را کردم که فراموش کنم . مثل این همه کار مهمی که یادم می رود انجامشان دهم . همیشه لبم را می گزیدم و سعی می کردم به چیز دیگری فکر کنم . اما حالا تلفن را بر می دارم و شماره می گیرم . چند لحظه سکوت و بعد بوق های پیاپی . گوشی را کنار بطری آب می اندازم و دوباره به جلو نگاه می کنم . هیچ تغییری ایجاد نشده . همه ی ماشین ها سر جای خودشان چسبیده اند . دخترهای ماشین کناری هم حتما هنوز هستند . نگاه که می کنم می بینم دختر به من خیره شده . به سرعت صورتش را به سمت  دختر راننده بر می گرداند و بعد سرش را از شیشه بیرون می آورد و می گوید : ببخشید کبریت یا فندک دارید ؟

- بله ... چند لحظه

دست می کنم توی جیبم و به دنبال فندک می گردم . دختر سیگاری روی لبش گذاشته و به من نگاه می کند . فندک را به دختر می دهم وخیره نگاهش می کنم . چند لحظه که می گذرد فندک را پس می دهد و تشکر می کند . سری تکان می دهم و فندک را دوباره در جیبم می گذارم . احساس می کنم باید منتظر بمانم تا دختر چیز دیگری بگوید . سیگاری روشن می کنم و سعی می کنم نشان دهم توجهی به آنها ندارم . جلوتر انگار راه باز شده . ماشین ها آرام آرام راه می افتند و زانتیای سفیدی که آن دختر در آن نشسته بود حرکت می کند و می رود . چند لحظه صبر می کنم و بالاخره تصمیم می گیرم دور بزنم و برگردم . موبایل را بر می دارم و دوباره شماره می گیرم . این بار بوق آزاد می زد . چند زنگ می خورد و گوشی را بر می دارد : بله

- سلام هانیه خانوم . محمد هستم ، دوست پگاه

 

 

9

پیراهنم را از روی صندلی کنار تخت بر می دارم و بدون آنکه دکمه هایش را ببندم ، تنم می کنم . بسته ی سیگار را در می آورم و سیگاری روشن می کنم . پگاه هنوز روی تخت دراز کشیده . پکی به سیگار می زنم و می گویم : چه طوری خانومی ؟

-  چرا لباس پوشیدی ؟ می خوای بری ؟

- نه فقط خواستم برم توی آشپزخونه ، دود سیگار اذیتت می کنه

- نه ، بمون .

- باشه

پگاه هنوز لباس نپوشیده . به شکم روی تخت خوابیده و من را نگاه می کند . دستی به صورتش می کشم و موهایش را کنار می زنم . می گویم : خسته ای ؟

- نه اصلا ، فقط خوشحالم

- از چی ؟

- از اینکه هستی

- من هم خوشحالم

- کاش می شد همیشه باشی

- من که هستم

- بیشتر . کاش با هم زودتر ازدواج می کردیم

- آره

بازوی پگاه را فشار می دهم و بلند می شوم . سیگار را خاموش می کنم و از اتاق بیرون می روم .

 

 

10

پرده را کنار می زنم و به بیرون نگاه می کنم . زن همسایه ی روبه رو از یک ساعت پیش که دیدمش تا الان هنوز روی صندلی روی تراسشان نشسته و به بیرون خیره شده است . دوست دارم من هم این کار را بکنم . حس می کنم خیلی وقت است که استراحت نکرده ام . شاید یک سالی باشد . تلفنم زنگ می خورد . شماره ی پگاه است . چند زنگ می خورد و قطع می شود و بعد از جند ثانیه دوباره زنگ . پیش از آنکه روی پیغام گیر گوشی برود قطع می کند و دوباره زنگ می زند . سرم درد می گیرد . نمی توانم صدای زنگ گوشی ام را تحمل کنم . تا به حال به این فکر نکرده بودم که چقدر صدایش آزار دهنده است . در را باز می کنم و به روی تراس می روم .

 

23/1/87

+