چپریات

درباره‌ی فرهنگ و هنر و بقیه‌ی چیزها

ابوعطای خداحافظی

این مطلب آخرین نوشته‌ام بود از ستون طنز «ابوعطا» (برای اولین بار در این شانزده سال نوشتن، ستونی در روزنامه‌ای گرفته بودم). انگار حذف‌ها این بار خیلی بوده و درنتیجه مطلب را کلن کنار گذاشتند. می‌گذارمش این‌جا و ستون را تعطیل می‌کنم.

 

مضرات گرز را توضیح دهید و چرا؟

البته بر همگان واضح و مبرهن است که گرز یکی از بدترین آلات موجود می‌باشد و خیلی خشونت می‌باشد و حتی از آب‌بازی هم بدتر می‌باشد. یعنی اگر آب‌بازی نرم می‌باشد، در عوض گرزبازی سفت و محکم می‌باشد و بنابراین ما باید با گرزها مبارزه بگردانیم؛ به‌خصوص اگر این گرزها متعلق به آقای بهرام دوم یا نمی‌دانم چندم، پادشاه ساسانی باشد.

و ما برای این‌که مضرات‌های گرز را بهتر بفهمیم، از هم‌کلاسی خود خاتم‌آبادی که گفتمان‌های ضدخشونت و مردم‌سالادی بلد می‌باشد دربارة بدی‌های گرز پرسیدیم. خاتم‌آبادی هرچند اولش از سوال ما کمی تعجب نمود، در ادامه توضیح گردانید که ما بایستی گرزها را دور بریزیم و در عوض گفتمان بگردانیم. بعدش ما گفتیم که پس باید گرز آقای بهرام را هم که نقاشی سنگی‌اش در محوطه‌های باستانی بیشابور می‌باشد دور بریزیم، و باید به این نقش سنگی خشونت‌زده حمله بگردانیم و با پتک گرز او را بشکنیم. حتی کلة مجسمه‌اش را هم با پتک بشکنیم که دیگر خشونت نگرداند. ای بهرام طاغوتی خشونت‌زده.

اما وقتی این را گفتیم، چشم‌های خاتم‌آبادی گرد شد و داد زد: «نه، این فرق دارد، ما نباید آثار باستانی را تخریب بنماییم…». این‌جا بود که ما مچ او را گرفتیم و گفتیم: «آهان ای خاتم‌آبادی دورو؛ اگر گرز بد است چرا برای بهرام طاغوتی بد نمی‌باشد؟» و خاتم‌آبادی که زبانش از استدلال محکم ما بند آمده بود، به خودش می‌پیچید و جوابی نداشت بدهد. بنابراین ما نتیجه گرداندیم که کسانی که به آثار باستانی بیشابور حمله گردانیده و گرز و بقیة جاهای آقای بهرام را با پتک تخریب گردانیده‌اند، انسان‌هایی خشونت‌گریز بوده‌اند و جا دارد ما آن‌ها را سفیران صلح سازمان ملل بنامیم. حالا امثال خاتم‌آبادی که مشت‌شان رو شده، هرچه‌قدر می‌خواهند خودشان را بزنند.

اصلاً کار درست را آقای طالبان کرد که مجسمة آقای بودار را در افغانستان خراب کرد؛ لابد آقای بودار هم علاوه بر داشتن بو، خشونت‌طلب و دارای گرزهای زیادی بوده است. البته آقای طالبان خیلی بیش‌تر سفیر صلح می‌باشد؛ چرا که به‌جای پتک از خمپاره استفاده می‌گردانده است. اما ما نباید در مقابل آقای طالبان خودکم‌بینی بگردانیم. نه‌خیر؛ ما خودمان برای مبارزه با گرز، علاوه بر پتک و بیل و کلنگ، مواد منفجره دارا می‌باشیم. مثلاً خیلی از سفیران صلح ما که به گرزهای طلا و نقره علاقة خاصی دارند، به جاهای باستانی حملة انفجارانه می‌گردانند؛ مانند پارسال که به گورهای باستانی استان خوزستان حمله گردانیدند و عده‌ای از مرده‌های خشونت‌زده را کشتند.

همچنین پارسال در شهر زواره عده‌ای از مردم دلسوز همیشه در صحنه به گنبد ایلخانی امام‌زاده یحیی حمله گرداندند و آن را خراب گرداندند تا به‌جای این اثر باستانی قدیمی و ازمدافتاده، آثار باستانی جدیدی بسازند. این سفیران صلح در راه رسیدن به هدف خود حتی با نیروهای انتظامی نیز درگیر گردانیده‌اند که نشان از همت استوار این صلح‌مردان دارد. بنابراین نتیجه می‌گردانیم که همیشه حتماً پای گرز در میان نیست؛ سفیران صلح ممکن است به قصد توسعة زیرساخت‌ها و نوسازی سازه‌ها به تخریب صلح‌آمیز روی بیاورند.

ما در پایان انشای خود پای درد دل هم‌کلاسی خود اکبرزاده که از منابع نزدیک به سفیران صلح است نشستیم. او صمیمانه از مشکلات پتک‌داران در مبارزه با گرزداران گفت: «متأسفانه دولت به قدر کافی از سفیران حمایت نمی‌نماید و هنوز در برخی از آثار باستانی خشونت‌گرا، شاهد حضور نگهبان می‌باشیم. قبول داریم که نگهبان‌ها اگر باشند هم خوابند، اما وقتی هنوز برخی از نگهبان‌های گرزداری‌ها توجیه نشده‌اند که نباید در کارهایی که به‌شان مربوط نیست دخالت کنند، بچه‌های ما هم دلسرد می‌شوند. من آن روز را دور نمی‌بینم که ما دچار «فرار پتک‌ها» بشویم و دیگر بچه‌ها دل ودماغ نداشته باشند. ببینید، شرایط جامعه الان فرق کرده. یک ران گوسفند بخواهی بخری کباب کنی بخوری باید پانصد هزار تومان بدهی. یک پتک‌دار چه‌طور سرش را جلوی بچه‌اش که از او پورشه می‌خواهد بلند بگرداند؟ بگوید «ندارم؛ بیا 206 سوار شو»؟ خلاصه ما از مسئولان انتظار می‌باشیم که از سفیران صلح بیش‌تر حمایت بگردانند تا پتک محکمی بر دهان گرزدارها بزنیم تا دیگر خشونت را ترویج نگردانند.»

  
نویسنده : hady chapardar ; ساعت ٩:٠۸ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٩ آذر ۱۳٩٠
تگ ها : طنز ، شرق ، ابوعطا


مرهمی...

در احترام به همه‌ی آن‌ها که برای پاکی هزینه دادند، در احترام به حقیقت و راستی، این فیلم و همه‌ی بازیگران آن را و فیلم‌هایی که این‌ها در آینده بازی خواهند کرد ندیده می‌گیریم.

به حرمت خانم بازیگری که خودش دست خود را شکست تا در آن بازی نکند، و بازیگران دیگری که تاوان مالی و معنوی دادند، به حرمت این افراد حاضر نیستیم دیناری به جیب سازندگانش بریزیم. حتا نامی از آن نمی‌بریم و سکوت می‌کنیم و در برابر زشتی صبر- انگار که هرگز چنین چیزی در این کشور ساخته نشده. این شاید خنکای مرهمی باشد بر شعله‌ی زخمی.

  
نویسنده : hady chapardar ; ساعت ۱۱:٠٢ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٥ خرداد ۱۳٩٠
تگ ها :


به رنگ هیچ

 

نه. انگار معجزه‌ای درکار نیست. این امیدواری و امیددهی پیاپی شرقی- که «بازآید به سامان غم مخور»- دیگر دارد بوی خودفریبی می‌گیرد. این همه شاهکار را که چیده‌ای روی میز برای دیدن یا بازبینی، در این عصر بهاری ول می‌کنی که بلکه معجزه‌ای رخ داده باشد، ولی…


البته نیت‌خوانی اصولن کار چندان خوبی نیست. هیچ وقت نمی‌شود مطمئن بود که نیت خالق یک اثر از کاری که می‌آفریند چیست (مثلن ارسال پیامی اخلاقی است، اجرای سفارشی سیاسی، یا پولی که باید به زخم زندگی زده شود). اما در روبه‌رویی با اثری مثل به رنگ ارغوان، در پس‌زمینه‌اش، آدمی هر چه می‌گردد، چیزی پیدا نمی‌کند که بخواهد بگوید «حاتمی‌کیا این فیلم را ساخته که بگوید فلان»؛ یا «خوب حال‌شان را گرفته»؛ یا چیزهایی از این دست. نه؛ فیلم نه به کسی حال می‌دهد؛ نه حال کسی را می‌گیرد- غیر از البته مخاطبی که به امید دیدن فیلمی که این همه در اطرافش های‌وهو کرده‌اند، وقتش را صرف دیدن یک هالیوودی درجه‌ی B، یا چه‌بسا یک تلویزیونی امریکایی یا آلمانی کرده. در کل، وقتی اجزای فیلم را از حیث محتوایی کنار هم می‌گذاری، با یک «هیچ» طرفی. یک بی‌هویتی بزرگ.


فیلم آشکارا دارد سعی می‌کند عناصر جذابیت را -در حدی که در کلاس‌های فیلم‌سازی (اگر دوست دارید بخوانید دانشکده‌ی سینما) یاد می‌دهند- به‌کار گیرد و از تعلیق کم نگذارد. این راهبرد از همان شروع پرهیجان فیلم شروع می‌شود: آن دوربین کنار ماشین که حرکت را سرسام‌آور جلوه می‌دهد و گذشتن از وسط گله، و رفتن به داخل خانه که ناگهان قطع می‌شود به درآوردن دم و دستگاه جاسوسی (بگو اطلاعاتی یا هرچه)، و خرت و پرت‌هایی که بیننده را قرار است میخکوب کند. نمونه‌هایی از این روندها و ترفندهای جذب‌کننده در سرتاسر فیلم پیدا می‌شود که خیلی‌هاش، به‌قول گزارش‌گران فوتبال، شگردهای مدرسه‌ای هستند برای مخاطب عام. صحنه‌ی اسلحه کشیدن هوشنگ ستاری یا همان شهاب 8 (فرخ‌نژاد) به روی آن بابایی که آمده از پشت پنجره دخترش را تماشا کند، و ترفند ابتدایی تیر خوردنِ هردو با دخالت شخص ثالث، یا بسیاری از بالا و پایین‌های فیلمنامه‌ایِ دیگر، فقط و فقط با هدف همراه کردن مخاطبانِ همان B Movieها قابل توجیه است؛ وگرنه در پس آن نه معنایی هست، نه اعتراضی، نه تشکری، نه ارزشی، نه هیچ چیز. معلوم نیست این سبزها کی‌ هستند، قرمزها کی هستند، آنتن‌ها کی هستند، چرا دانشجوها خودشان با خودشان این‌قدر مشکل دارند، آیا حرف حساب می‌زنند یا به قول هوشنگ جوان‌اند و سرشان درد می‌کند (نقل به مضمون). حتا مأموران نیروی انتظامی محل هم آن‌قدر خنثا هستند که نه به آن کلیشه‌ی دستوری همیشگی‌شان در سریال‌های تلویزیونی نزدیک می‌شوند (مأمورانی جان‌برکف و...) و نه به کاریکاتوری شبیه آن‌چه در ای ایران دیده‌ایم مثلن (که محال است این دومی البته). برادران اطلاعات هم معلوم نیست چی هستند و چه چیزی بیش از مأموران اطلاعاتی هالیوود دارند. اگر آن چند پلان نماز خواندن را حذف کنید و اسم‌ها را هم از امثال شهاب 8 به Agent X مثلن عوض کنید، چه چیزی بیش از پیش‌پاافتاده‌ترین فیلم‌های چنین ژانری باقی می‌ماند؟


و تازه همه‌ی این بی‌حرفی و این هیچ بزرگ در فیلم‌نامه‌ای گنجانده شده که سوراخ سنبه‌هایی اساسی دارد. معلوم نیست درد و مرض آن پسر پرعقده (کوروش تهامی) چیست که این طور با دختره دشمنی می‌کند. این دانشجوها اصلن چرا این قدر دست به یقه‌اند (برداشت حاتمی‌کیا از دانشجویان بیننده را یاد کیمیایی می‌اندازد) و بالاخره این جاده‌سازی وسط جنگل قرار است نقش اتحاددهنده پیدا کند یا خیر. اصلن اگر برادرهای اطلاعات خبر دارند که کامرانیِ پدر قرار است به دیدن دخترش برود، چرا از همان مجرایی که خبر شده‌اند برای دستگیری‌اش نرفته‌اند و این‌قدر الم‌شنگه به‌پا شده (چون اصولن برادرها از همه چیز خبر دارند). این بچه‌های مدرسه‌ی عالی جنگل چه‌طور این قدر هنرمند از آب درآمده‌اند و هرکدام‌شان یک ساز دیلینگ دیلینگ می‌کند (لطفن به معانی عمیقه‌ی همراهی سه‌تار و گیتار توجه فرمایید. و آخرینش، ارغوان که سازدهنی می‌زند، دیگر نهایتِ معانی عمیقه است. آه ای گاوچران تنهای دشت‌های دور… با مادربزرگ چه بی‌پدری‌ها که نکشیدی!). حالا همه‌ی این‌ها را همراه کنید با همان مشکل همیشگی حاتمی‌کیا در گفت‌وگونویسی که گرچه از این حیث شاید به رنگ ارغوان در زمره‌ی فیلم‌های خوبش باشد، ولی گاهی آدم سرش را می‌خواهد به دیوار بکوبد. نمونه‌اش همان اولین سکانس، و حرف‌های بلوط خانم با آن بازی بد (بخوان افتضاح)، که به بی‌ظرافت‌ترین شکل ممکن نوشته شده.

 

و بعد هم که سروکله‌ی آن عشق حاتمی‌کیایی پیدا می‌شود که نمونه‌هاش را دیده بودیم؛ یک‌بار درباره‌ی مظلومان بوسنی و هرزگوین بود که وقتی فاطیما به سجده می‌رفت، عشق معنوی آتیلا پسیانی سر برمی‌آورد. حالا البته زمان گذشته. دیگر لازم نیست مثل خاکستر سبز عشق را به‌زور رنگ معنوی زد. بچه‌ها بزرگ می‌شوند و زندگی خرج دارد و اسم فیلم‌ها را که بر سردر سینماها نگاه می‌کنی، هیچ فرقی با گستره‌ی اسامی سینمای فارسی پیش از انقلاب ندارد. بنابراین آن عشقِ پیچ‌دهنده‌ی فیلمنامه هم حالا می‌تواند زمینی‌تر شود و به فراخور مخاطب، به نقطه‌ی اوج پیرنگ مبدل گردد.


آن‌چه فیلم را جلو می‌برد و مخاطب را نگه می‌دارد، همین ترفندهای مدرسه‌ای‌ست که البته ریتم فیلم را حفظ می‌کند؛ یعنی می‌شود گفت فیلم از ریتم نمی‌افتد. تماشاگر عام که زمانی از دیدن رزمنده‌ای که در آژانس هواپیمایی گروگان می‌گرفت با خود فکر می‌کرد «وای، چه تابویی شکسته شد؛ چه جسارتی!»، این بار هم می‌تواند با دیدن برادران اطلاعات (به ویژه که عاشق هم می‌شوند) به خودش همان حرف‌ها را بگوید و از شکسته شدن تابوها لابد ذوق کند. ‌ولی البته در نهایت چیزی جز همان سوسپانس‌های ناچیز دست مخاطب را نمی‌گیرد.



 

می‌خواستم بنویسم حاتمی‌کیا در به‌رنگ ارغوان یکی به نعل می‌زند و یکی به میخ، اما نگاه که می‌کنم، او نه به نعل زده و نه به میخ. به هیچ چیز نزده. به هیچ کس برنخورده. به هیچ چیز اعتراض نشده (البته غیر از گروهک‌های معاند که لعنت خدا بر آن‌ها باد. به آن‌ها که همیشه هم در فیلم‌ها به صورت زوج‌های زن و مردِ عصبیِ مشکل‌دار در کنار هم تصویر می‌شوند، می‌شود با خیال راحت فحش داد). پایان‌بندی فیلم هم بی‌معنی‌ترین پایان‌بندی ممکن است. هیچ معنایی در آن نمی‌گنجد و البته هر کسی هر معنایی را که بخواهد می‌تواند به آن حقنه کند. نه آن تجمع اعتراضی باورکردنی است، نه این‌که شهاب 8 حالا شده تصویربردار، نه این‌که حالا خودش سوژه شده ملغمه‌ای‌ست که از فرط بی‌معنایی باورکردنی نیست.


این‌که این فیلم مدتی در توقیف بوده، تنها در این سیستم سینمایی که هیچ چیزش بر معیار نهاده نشده قابل باور است؛ و توجیه این‌که چه‌طور یک‌هو از صندوق‌خانه درمی‌آید و در آن جشنواره‌ی عجیبی که پشت سر گذاشتیم، جایزه‌ها را درو می‌کند نیز به همین ترتیب. به همین دلیل است که عنوان این بررسی را گذاشتم «به‌رنگ هیچ»، و می‌توانید بسته به خلاقیت‌تان، آن را به رنگ گیشه، به رنگ B Movie‌، یا با هر بازی با کلمات دیگری که دوست دارید صدا بزنید.

 

 

  
نویسنده : hady chapardar ; ساعت ۱۱:٥٢ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٥ فروردین ۱۳۸٩
تگ ها :


به‌خاطر یک داستان بلند لعنتی

طبق معمول مدت‌هاست می‌خواهم وبلاگ را به‌روز کنم و درباره‌ی چند کتاب و فیلم بنویسم. اما نمی‌شود. آخرینش رمان اول داریوش مهرجویی بود.

به‌خاطر یک فیلم بلند لعنتی رسمن داستان بدی است. اما راستش فرصت مرتب کردن ذهنم برای این‌که مطلبی بنویسم، و نوشتن آن مطلب در ساختاری قابل ارایه نبوده است. بنابراین یک پیشنهاد: اگر دوستان آن را خوانده باشند و موافق باشند، در بخش نظرات درباره‌اش بحث کنیم.

کم‌فروشی فرهنگی به همین کار می‌گویند، نه؟!

  
نویسنده : hady chapardar ; ساعت ۱٠:٢۸ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٧ بهمن ۱۳۸۸


ادامه‌ای بر مثنوی قبلی، و پاسخی که سجاد بدان داد

 

 

 

 

در پاسخِ آن استقبالیه‌ی سجاد که «من که گیری نداده بودم، پس این چه جوابی‌ست که تو سروده‌ای مرا؟»

 

 متن استقبالیه‌ی سجاد را در وبلاگش بخوانید)

 

 

 

سجدیا* این گفتِ ما جدی مگیر

تو مخاطب بوده‌ای؛ برنای پیر

حرف من درد دلی بس ساده بود

گفت‌وگو با مردم آزاده بود

آن‌چه گفتم مقصدش حرف دل است

گرچه شاید سوررآل و مشکل است

من به پرسش‌های خود پرداختم

گرچه در ظاهر به تو می‌تاختم

شاعران بهر کلام و گفت خویش

محملی جویند اول، پیش‌پیش

مولوی «نقش یک‌»اش گر موسی است

از کلامش موسی آیا عاصی است؟

موسی ابزاری‌ست بهر مولوی

گرچه خیلی دُم‌کلفت است این نبی

موسی ار ابزار دست مولوی‌ست

سجدیا هم سوژه بهر هادوی‌ست

شاعران فرمانروای کاغذند

فکر خود با این متدها می‌پزند

تو برای هادی این‌جا موسی‌ای

پس چرا از نقش خود ناراضی‌ای؟

کاش من هم موسیِ کس بودمی

تا غم‌ام تسکین پذیرد یک کمی...

لعنت حق بر کسی کاین غم نهاد

سبز باشی سجدیای خوش‌نهاد

 

 

* سجدیا: اسم ندای سجاد؛ بر وزن موسیا که در شعر مولوی‌ست.

 

 

  
نویسنده : hady chapardar ; ساعت ۱٠:٤٤ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱۸ آبان ۱۳۸۸
تگ ها :


موسا و شبان- گرین ادیشن

 

خیلی وقت است که ساکتم و این ساکتی – در تضاد با لطف مکرر دوستان که «پس کی به‌روز می‌شوی»- گاه به خود لوس کردن می‌ماند و بماند...

این روزها گفت‌وگو و شوخی‌ای با دوستان در بخش نظرات این وبلاگ درگرفت –ازجمله در اشاره به این‌که تو چرا به‌جای نوشتن چیزهای جدی (به‌ویژه لابد مباحث سبز) رفته‌ای داری بازی می‌کنی! (آخر مدتی‌ست بعد از شاید 20 سال ترک بازی‌های کامپیوتری، گیر یک بازیِ اجتماعیِ تحت وب افتاده‌ام به نام مافیا وارز که شرحش بماند، و البته کسی را توصیه نمی‌کنم که به سراغ این بازی برود. اما دوستی –سجاد- از این گناه لذت‌بخش یا به قول شما Pleasure Guilt بو برد. البته خودم هم بدم نمیآید از این بو بردن).

شوخی‌هایی شد و مشاعره‌ای هم کردیم در آخرین نظرات مطلب قبلی. آخرین جوابم در مشاعره به نظرم جالب آمد که بسط یابد و پست جدیدی باشد. موقعیت داستانی این چنین است:

سجاد، موساوار، من را دعوا می‌کند که با این ظلمی که رفت و می‌رود، این خون‌ها که ریختند، چرا عین خیالت نیست و چرا به‌جای نوشتن مطالب جدی و سنگین، داری بازی می‌کنی... بعد ناگهان صدای بلندی می‌شنود...

 

وحی آمد سوی سجاد از خدا:

هادی ما را ز ما کردی جدا

تو برای «مِیک کانکشن» آمدی

نی برای دیسکانکشن آمدی

هر کسی را سیرتی بنهاده‌ام

هر کسی را اصطلاحی داده‌ام

هندوان را اصطلاح هند مدح

سندیان را اصطلاح سند مدح

هادوان با مافیا و فیس بوک

کامیان با آتوسا یا با ملوک

این یکی در عالمِ 0 است و 1

آن یکی از صبح تا شب لِک و لِک

کامی و آیدین و سوفی و جواد

جملگی مدهوش چون برگ‌اند و باد

جملگی گیج‌اند زان ظلمی که رفت

از «ندا» و آن بلایایی که رفت

ما زبان را ننگریم و قال را

ما روان را بنگریم و حال را

گرچه گویا هر دو سر در کار خویش

لیک هر دو دل غمین و ریش ریش

هر دو سبزند این دو و ضد سیاه

یا الهی اجعل الاسود تباه

تا توانی پا منه اندر فراق

ابغض الاشیاء عندی الطلاق

«سَجدیا»* آداب‌دانان دیگرند

سوخته جان و روانان دیگرند

در درون کعبه رسم قبله نیست

چه غم ار غواص را پاچیله نیست

ما همه سبزیم، گرچه خامشیم

گرچه در بهت این زبان در هم کشیم

ما همه هر روز خون باریده‌ایم

زان تصاویری که در وب دیده‌ایم

تو چه دانی از درون هادوان

شعله‌های بغض از ایشان سرکشان

تو چه دانی حال هادی هر پگاه

چون به یاد آورده باشد قتلگاه

این همه بازی که او گرمش بود

تو چه دانی اصل یا فرعش بود؟

تو چه دانی راز این گفتِ خموش؟

گفتِ این آتشفشان بی خروش؟

هادوان از این نمط بگذشته‌اند

هادوان در خون دل آغشته‌اند

هادوان هر روز گریان از غم‌اند

گرچه گویا بی‌خیال عالم‌اند

هادوان چون سبز بینند و سیاه

دجله بر دیده روان سازند و آه

هر نماد سبز در کوی و گذر

حال‌شان مقلوب گردانَد پسر

هادیا کو می‌نویسد این سخن

حالیا اشکش روان شد جان من

این لعِب‌های به‌ظاهر بی‌غمان

بس جدا باشد ز کار ابلهان

.......

بعد ازین گر شرح گویم ابلهی‌ست

زانک شرح این ورای آگهی‌ست

ور بگویم عقل‌ها را بر کند

ور نویسم بس قلم‌ها بشکند

حال من اکنون برون از گفتن است

اینچ می‌گویم نه احوال من است

نقش می‌بینی که در آیینه‌ای‌ست

نقش تست آن نقش آن آیینه نیست

هادی و سجاد این‌جا در نقاب

هر قضاوت قاصر است و ناصواب

هادی و سجاد هر یک عالَمی

بحر را در کوزه ناشاید نهی

هر بشر را عالَمی بنهاده‌ایم

هر زبان را ذکر خاصی داده‌ایم

مرغِ ترک اَر قدقدش گـدگـُد بود

ای بسا داناتر از هدهد بود

پس تو این سان گیر بر هادی مده

برمگویش «هادیا بازی بَده»

بازی هادی برایش مرهم است

کوهی از مرهم برایش هم کم است

مرهم است این «مافیا» و نیست کشک

هرکه این مرهم ندارد برده رشک

 

 

توضیح:ابیات سبزرنگ یک‌جا از مولوی‌ست.

* سجدیا: اسم ندای سجاد؛ بر وزن موسیا که در شعر مولوی‌ست.

 


  
نویسنده : hady chapardar ; ساعت ۱:۳۱ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۳٠ مهر ۱۳۸۸
تگ ها :


رنوسروده‌ها

 

با درخواست پوزش تأخیر: سال نوتان مبارک.

 


 

برای ستاره که «رنو» نیست!

 

 

رنویی 1

چونگ

چانگ

چینگ

یی‌چینگ

یی‌چینگی می‌گیرم

شاید که بیایی در این بهار

و مرا یک دهان فوکو مهمان کنی

چپُقاچُپق

 

رنویی 2

کیمیاگر

کارگر

یا جادوگر

چه فرق می‌کند که که باشی

یا حتا که‌که باشی

من خودت را می‌خواهم

بیا و یی‌چینگی میهمانم کن

یا میزبانم کن

چه فرق می‌کند که میزبان بکنی یا مهمان بکنی

اصل نفس عمل است

 

رنویی 3

یک دهان فوکو مهمانم کن

یا یک دهان یی‌چینگ

یا حتا چی‌چینگ

سرزده از کوه‌های ژینگ چوانگ مینگ

کنفوسیوس می‌گفت:

«تا سر کوچه هم که می‌خواهی بروی سیگار بخری

یا که بروی مبال

بی یی‌چینگ هرگز مرو.»

یونگ هم همین را می‌گفت

زمانی که دیگر یانگ نبود- یونگه نبود

بک دهان فوکو مهمانم کن

از دهان خودت

یا از دهان خود میشل- اگر که پاست

یا دهان کنفوسیوس

یا جای دیگرش حتا

چه فرق می‌کند که کدام

چه فرق می‌کند که سیگار یا مبال

چه فرق می‌کند که این یک چپق باشد

یا نباشد

که بنشینی و چپقی چاق کنی

یا بنشانند و چپقت را چاق کنند

یا چاقی چپقی بکند

یا چاقی را با چپقی.

 

رنویی 4

کیمیاگر

جادوگر

یا بُز گر

مهم گری است

خواه کوپر باشد خواه کاسپارف

گله ای را گر می کند یک‌سر

چه توفیر دارد که با رنو از پارک وی بیایی

یا با جارو از آسمان

مهم آن است که بیایی

و یک دهان یونگ مهمانم کنی

و جادویم کنی

آه ای رنوی جاروسوار جادوگسار

چه فرق می‌کند که جادو کنی

جارو کنی

یا پارو کنی

یا بالعکس

 

رنویی 5

سی دی لورینا مک‌کنیتم خش افتاد

در ته روده تو گویی آتش افتاد

بیا که به جرعه کنفوسیوسی از کام تو مستمندم

بیا که قصر امل سخت سست بنیاد است

بیا که قصد عمل سخت سفت بنیاد است

چندی ست پیر فرزانه اندرز سکه ها را به کامم نکرده

حتا فرزانه پیره تاروتی بر من فرو نخوانده

بیا که رنوییته‌ی خونم کم شده

بیا و جرعه فوکویی به کامم ریز

ریز ریز

لیزالیز

مرا ببر به اوج کافی شاپ

به چکاد دود

به ستیغ کافه 87

من از سلالۀ رنوانم

با افق‌های دراز نسبت دارم

به خانه‌ی من اگر آمدی

قهوه ترکم تمام شده

- «چه باک، می‌آییم خودتان را ببینیم»

- پس برایم کامی فوکو بیاور

چه با فوکول

چه بی فوکول

 


__________________________

رنو: روشنفکر نمای وطنی

 


 

  
نویسنده : hady chapardar ; ساعت ۸:۳۸ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٦ فروردین ۱۳۸۸
تگ ها : رنو


آه، وقتی که...

 

(این مطلب را تا رسیدن به شکل مطلوب‌ترش، تدریجن دست‌کاری خواهم کرد).

 

به سهم ناچیز خودم می‌خواهم با کمی تأخیر فاز، قدمی بردارم در گفتن سپاسی به صفی یزدانیان، که در این غائله‌ی سخیفِ خوار و خفیف کردن بیضایی، سکوت مزمنش را در پس همه‌ی آن سال‌هایی که نمی‌نویسد شکست و نوشت، نوشت تا در روبه‌روی تریبون‌های متکثر سخیف «نقد» سینمایی (این بی‌ساحت سال‌های اخیر)، به یادمان بیاورد که هنوز هم-گرچه صحنه خالی است در قیاس گذشته- ولی هنوز نفس می‌کشند آن‌ها که می‌فهمند فرق ادبیات سینما و ادبیات فرهنگ را با ادبیات سر کوچه و استادیوم، و می‌فهمند فرق «ممدبوقی» را با منتقد سینمایی.

مطلب صفی را -حتمن خوانده‌اید- مجید در وبلاگش نقل کرده:

http://www.haftonim.blogfa.com/post-47.aspx

و سانسورشده‌اش هم در روزنامه‌‌ی اعتماد است:

http://www.etemaad.ir/Released/87-11-19/310.htm

(سانسورشده! لابد به‌«خاطر» شعر شاملو! شرما این روزگار را... ضمنن نسخه‌ی کاغذی اعتماد را ندیده‌ام که بدانم این مطلب را کجای صفحه بسته‌اند. تعجب نمی‌کنم اگر گم‌وگور شده باشد در صفحات جشنواره).

 

نمی‌دانم فضا چه شد و چه به سرمان آمد که کار به این‌جا کشید. نمی‌دانم سهم روزنامه‌های جنبش دوم خرداد و نسل زاده‌های چندین میلیونِ دوران جنگ (آن موقع که زاد و ولد تشویق می‌شد) و حالا دیگر همه بزرگ شده بودند و باید جایی شاغل می‌شدند، در این افت چه بود. فقط دیدیم که ناگهان از هرسو نویسنده می‌بارید و ناگهان شیوه‌های فرهنگ عوض شد. دیدیم که ناگهان حتا مجله‌ی فیلم از بابک احمدی و صفی یزدانیان کم‌وبیش خالی شد. همه‌ی نشریات را روزنومچه‌نویس‌هایی که صفحات کاغذهای اصلاحات را پر می‌کردند، گرفتند (لابد به نیت نوزایی). بعد هم کم‌کمک درون‌ها فاش شد؛ تا جایی که...

تاجایی که کسی را که ستون مثلن روشنفکرنمایانه می‌نوشت در فلان روزنامه‌ی اصلاحات، دیگر ابایی‌ش نیست که سریالی بنویسد و کس دیگری که او هم در فلان‌جا می‌نوشته آن را با دم‌دستی‌ترین ابزارهای پروپاگاندا در سینما بسازد و به خورد هفتاد میلیون بیننده بدهند در ترویج این اندیشه‌ی کثیف که روشنفکرها چه گروه بدبخت وابسته‌ی حقیر مریضی هستند...

نمی‌فهمم چه خبر است. نمی‌دانم این فضا کی درست می‌شود. نمی‌دانم فرهنگ کی دوباره فرهنگ می‌شود؛ یا از تمثیل صفی اگر کمک بگیرم، فرهنگ کی از استادیوم فاصله می‌گیرد. اگر فرهنگ را عرضه نداریم به استادیوم ببریم، لااقل استادیوم را به فرهنگ نیاوریم. کمی رحم داشته باشیم به حال ممکلت‌مان... افسوس تنها می‌شود افسوس خورد و افسوس...

حکایت همچنان- و به‌شدت- باقی‌ست... تنها امید این است که به شیوه‌ی همیشه‌ی روزگار و هماره‌ی طبیعت، چرخه بچرخد و سیکل جابه‌جا شود و دوباره نفس‌های تازه‌ای از نسلی تازه‌تر بیرون زند... نفس‌هایی که این دمِ بدبوی فاسد را از یادمان ببرند... پس چشم انتظار می‌مانیم بلکه...

 

 

 

  
نویسنده : hady chapardar ; ساعت ۱۱:٥٤ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٤ بهمن ۱۳۸٧
تگ ها :


به‌یاد آقای ریچارد رایت محجوب

 

پس‌نوشت ١: پرشین‌بلاگ اجازه نمی‌دهد نظرات را تأیید کنم. نظرات را می‌خوانم و از دوستان معذرت می‌خواهم که به این سرور فارسی ملی-مذهبی اعتماد کردم و خانه‌ام را این‌جا پی‌گذاشتم.

پس‌نوشت 2: مدتی‌ست مشکل حل شده.

 

پیش‌نوشت: این نوشته را برای ارژنگ پیش‌نویس کرده بودم؛ به یاد آقای رایت که در 15 سپتامبر 2008 فوت کرد. وقت من اجازه نداد و نمی‌دهد همچنان، که آن را چنان که بایسته است تکمیل کنم. عمر آن نشریه هم کفاف نداد که تا اجازه دادن وقت من دوام داشته باشد. پس همان را این‌جا می‌آورم.

راستش دیشب که فکر کردم این نوشته را این‌جا بگذارم، فکر کردم که چه خوب؛ با این کار مهر باطل می‌زنم به حرف آن دوستی که نظر نوشته بود: «بی‌صبرانه منتظر اتفاق بد بعدی هستم که وبلاگ‌تون رو به‌روز کنید»، اما بعد با کمال تعجب دیدم که این مطلب هم درباره‌ی مردگان است. عجیب است این تقدیر پرداختن به مردگان که از آن گریزانم، گریزان بودیم، دست بر نمی‌دارد. الان سخت متعجبم از کار دنیا...

 

 

در کارِ جهان، گاهی دست تصادف پدیده‌هایی را کنار هم می‌گذارد و ترکیبات غامضی را می‌سازد که برایند عجیبی از آن‌ها برمی‌آید. در نظریه‌ی سیستم‌ها، در حوزه‌ی سیستم‌های اجتماعی، می‌گویند که 2+2 معمولن 4 نمی‌شود، بلکه بیش‌تر یا کم‌تر از 4 می‌شود. این را می‌گویند که نشان دهند کنار هم نشستن آدم‌ها چه‌طور می‌تواند مهارت‌ها و مزیت‌های انفرادی آنان را کامل کند.

چند دهه قبل، روزی روزگاری چند جوان دانشجوی معماری هم کنار هم قرار گرفتند و شروع کردند به کار موسیقی. از این ترکیب نتیجه‌ی غریبی به‌دست آمد و یکی از گروه‌های افسانه‌ای موسیقی راک شکل گرفت.

 

 

سید بَرت، راجر واترز، ریچارد رایت و نیک میسن هسته‌ی اولیه‌ی گروه بودند. خیلی زود برت که گویا مغز اصلی گروه بود، به‌دلیل بحران‌های روحی‌اش وادار به ترک گروه شد و عضوی تازه و مستعد- دیوید گیلمور- در گروه تثبیت شد. برت تا دهه‌های بعد که گروه همچنان می‌درخشید، همواره کیش انزوا گزید و دیگر آن‌چنان در محافل حرفه‌ای موسیقی حاضر نشد. زندگی رازآمیز او، گرچه در دهه‌های گذشته کنجکاوانی داشت (به یاد بیاوریم ادای دین گروه را به برت،‌در آهنگ‌های Wish You Were Here و Shine on You Crazy Diamnd)، اما رفته‌رفته از خاطرها بیرون رفت؛ به‌ویژه در سال‌های آخر، تا پیش از سال 2006 که در همان انزوا و گوشه‌گیری درگذشت…

شاهکارهایی که پینک فلوید خلق کرد و بدعت‌هایی که در موسیقی Space Rock نشان داد (با آن نمایش‌های تصویری و ابداعات نورپردازی)، بر روند موسیقی دنیا تأثیری چشم‌گیر گذاشت. دهه‌ی 1970 را دوران اوج پینک فلوید می‌دانند. خوره‌های موسیقی راک، به‌ویژه جوان‌های آن دوران، آلبوم‌هایی مانند The Dark Side of the Moon، Wish You Were Here، The Wall و غیره را می‌پرستیدند.

هرکدام از اعضای گروه مهارتی داشت: واترز ترانه‌های عصیانگرانه می‌نوشت و به همه می‌تاخت و آهنگ‌های پرطغیان می‌ساخت و بیش‌ترش را خودش می‌خواند. گیلمور از بهترین گیتاریست‌های دوران بود و همه‌نوع گیتار را در بالاترین سطح می‌نواخت. میسن جازیست درجه یکی بود و ریچارد رایت هم کی‌برد می‌زد و اصوات الکترونیک می‌ساخت؛ آرام و محجوب و بی‌صدا. این مهارت‌های مکمل 2+2 را بسیار بیش از 4 می‌کردند. نشانه‌اش آن‌که هیچ‌یک از آلبوم‌هایی که اعضا به‌تنهایی بیرون دادند، هیچ‌وقت با کار پینک فلوید برابری نکرده است.

دهه‌ی 1980 آغاز سرازیری بود. واترز خود را مغز اصلی گروه می‌دانست و جنجال‌های علاقه‌مندان و ژورنالیست‌ها هم به این تصور که «پینک‌فلوید یعنی راجر واترز» دامن زد؛ به‌ویژه با آلبوم پرسروصدای The Wall که به‌دلیل ماهیت و آنارشی‌اش سروصدا زیاد کرد. خیلی بزرگ‌منشی می‌خواهد که آدم دربرابر آن‌همه تحسین خودش را نبازد. او به گروه بی‌محلی کرد و رفت تا بدون بقیه‌ی اعضا، برای خودش آلبوم Final Cut را بسازد و به‌نام پینک فلوید بیرون دهد و باز هیاهو کند و تاوان مرگ پدرش در جنگ دوم جهانی را از دنیا و شنوندگان موسیقی بطلبد. کار به‌جایی کشید که گیلمور به او زنگ زد که «راستی، اگر گیتاریست خواستی یک زنگ به من بزن». نه این آلبوم چیز ماندگاری از آب درآمد، و نه آلبوم بعدی که واترز به‌تنهایی بیرون داد: The Pros and Cons of Hitchhiking.

چند سال بعد، گروه دوباره گرد هم آمد؛ این بار بدون واترز. گیلمور بی‌صدا هدایت جمع را به‌عهده گرفته بود. انگار دو عضو دیگر گروه نیز این راهبر کم‌سروصدا، حرفه‌ای و ساکت را بیش‌تر از آن پادشاه پرقیل‌وقال می‌پسندیدند. شاید بسیاری از علاقه‌مندان، کارهای بعدی گروه پینک فلوید را به‌خوبی آثار دهه‌ی هفتاد آن ندانند. اما عقیده‌ی من بر آن است که آهنگ‌هایی چون A Momentary Laps of Reason، Learning to Fly، Yet Another Movie، Dogs of War، High Hopes و…، چیزی از بهترین آثار گروه کم ندارند. گروه همچنان بزرگ و افسانه‌ای بود؛ فقط اعتراض‌های واترز به دنیا و مافی‌ها از آن کم شده بود. واترز نیز علاوه بر شکایت‌هایی علیه سایر اعضا که گروه را بی او راه انداخته بودند (که هیچ وقت در دادگاه‌ها به‌جایی نرسید)، به ارایه‌ی آلبوم‌هایی با همان علایق قبلی‌اش پرداخت و همچنان با همان زره در تن، به جنگ رسانه‌ها، سیاست‌مداران و مسببان مرگ پدر مرحومش رفت. و عجیب است که دنیا همیشه و همچنان این جنجال‌ها را دوست‌تر می‌دارد تا کارهای سنگین و باوقار و بی‌ جنگ و جدال را…

گروه حالا جمع پیران شده بود. هرچندسال یک‌بار آن سه باقی‌مانده‌ی گروه دور هم جمع می‌شدند و با کمک همراهانی که از قدیم درکنار گروه بودند- نوازنده‌ها و غیره- کنسرتی می‌دادند که همچنان «افسانه‌ای» بود. اما من دوست دارم پینک فلوید را نه با یاد آن کنسرت‌ها و لیزرشوها، که با خاطره‌ی کنسرت‌های خیریه‌ای که گیلمور در سال 2002 در Royal Festival Hall لندن برگزار کرد و در دی‌وی‌دی Meltdown Concert عرضه شده، در حافظه‌ام ثبت کنم:

گیلمور پیر، در پختگی پیرانه‌ی سحرانگیزش، این‌بار با انواع گیتار و حتی چند ساز آکوستیک- ویولن سل و کنترباس و…- با جمعی کوچک روی صحنه آمده بود تا در فضایی خودمانی‌تر کارها را اجرا کند. تی‌شرتی ساده به‌تن داشت و گرد پیری بر موهایش نشسته بود. او قطعاتی از ساخته‌های خودش و گروه را نواخت- گیتار عوض می‌کرد و با قدرت می‌نواخت (و چه عجیب که هر وقت ساز الکترونیک برمی‌داشت، جمعیت بیش‌تر به وجد می‌آمد). چند کار خوب اجرا کرد؛ از جمله آهنگ Dominos را که بارقه‌های نبوغ مینیمال برت (آهنگ‌سازش) در آن پیداست. باب گلداف و رابرت وایات هم مهمان برنامه بودند و دعوت شدند و دکلمه‌هایی کردند. اما این برنامه یک مهمان بی‌سروصدا هم داشت: Mr. Richard Wright.

ریک رایت پیر و سپیدمو، با پیرهنی سفید و ساده بر صحنه آمد؛ جوری سربه‌زیر آمد که انگار هنوز بعد چند دهه، از بودن دربرابر دیدگان این همه جوان قدیمی و جدید معذب است. سلامی کرد و پشت سینتی‌سایزرش نشست و یکی از بهترین ساخته‌های فردی‌اش را خواند: Break Through

حس غریبی بود. یک‌باره حس می‌کنی که چه سهم عظیمی از پینک فلوید مال کسی بوده که هیچ‌وقت ادعایی بر آن نداشته و هیچ وقت سروصدایی نکرده. یک‌باره حس می‌کنی که چه‌قدر فضاسازی آن آهنگ‌های ماندگار گروه تحت تأثیر این آدم بوده. انگار در میانه‌ی دعوای طرف‌داران واترز و گیلمور، هیچ‌وقت هیچ‌کس حواسش نبوده که سهم ریچارد رایت و نیک میسن چه‌قدر بوده است. که این پیر محجوب چه نقشی داشته. این پیر که ترانه‌اش را می‌خوانَد، دیوید گیلمور لبخندی با مهر به او می‌زند، او زیرزبانی از دیوید تشکر می‌کند و با همان خجالت و دست‌پاچگی صحنه را ترک می‌کند…

 

 

 

 

آقای ریچارد رایت (گیلمور چه با تأکید این Mr. را قبل اسمش گفت)؛ در این چندساله برای‌تان احترامی عمیق‌تر از همیشه قایل شده‌ام. انگار یک‌باره مظهر همه‌ی آن‌ها شده‌اید که بزرگند و هیچ‌وقت بر سر بزرگی دعوا نمی‌کنند. آن‌ها که محجوبند و صدای‌شان در میانه‌ی جیغ‌ها درنمی‌آید؛ در میانه‌ی جیغ‌های کسانی که دوست دارند صدای‌شان بلندتر باشد. آن‌ها که می‌روند این سان صبور، سنگین، سرگردان...

آقای ریچارد رایت، آقای فضاسازی‌های الکترونیک بدیع، روح‌تان شاد.

 

  
نویسنده : hady chapardar ; ساعت ٧:٤٥ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۱ آذر ۱۳۸٧
تگ ها :


ارژنگ و هفت عزیزم! پیوندتان مبارک :)

 

همه می‌دانستند که خیلی همدیگر را دوست داشتید. شما آن‌قدر برای هم ساخته شده بودید که حتا قدوبالا و شکل و شمایل‌تان هم کمی به‌هم شبیه شده بود.

خیلی خوش‌حالم که به هم پیوستید. مطمئنم که الان در بهشت، دست در دست و چیک تو چیک، دارید این وصال میمون را جشن می‌گیرید.

اگر از احوالات ما خواسته باشید، این‌جا امن و امان است. هیچ خبری نیست. حتا کسی رفتن‌تان را هم متوجه نشد، فقط یکی دو جا اشاره‌ای به وصال شما کردند. همین. همه نان و ماست‌شان را می‌خورند. اوضاع درکل ماستکی است. با یک من خامه روی آن. حسابی چرب و چیلی. به‌قدری که کسی چیزی احساس نکند. یک کمی خودشان را برای شهروند امروز زدند و گریه و زاری راه انداختند؛ اما به‌نظر من که گریه‌شان جدی نبود. فکر کنم از این گریه‌کن‌های حرفه‌ای اجاره کرده بودند؛ از این‌ها که می‌روند به مراسم ختم پول‌دارهای بی‌کس و خودشان را برای درگذشت مرحوم مغفور کتک می‌زنند و پیرهن می‌درند و گیس می‌کنند و پول می‌گیرند. خلاصه در این هیری ویری ارژنگ خوب بی‌صدا جیم شد.

مجید و احمد از پیوندتان خیلی دل‌خورند. این روزها آن‌ها از بُهت حتا نمی‌توانند چیزی بگویند. بد رکب خوردند. حق‌شان است. روشنفکران وابسته و ترویج‌گران فرهنگ منحط غرب.

خلاصه امیدوارم خوش باشید و از مواهب بهشتی که به شما عرضه شده به‌خوبی تنعم برید. سلام من را به آدینه، گردون، مفید و بقیه‌ی بر و بچ برسانید.

 

 

  
نویسنده : hady chapardar ; ساعت ۸:٥٤ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢۸ آبان ۱۳۸٧
تگ ها : هفت ، ارژنگ